|
|
|
فریاد بی صدا...
|
این هم از یک جا کپی کردم دیدم به حال و روز من میخوره... امشب دلم تنگ است، برای باران، برای ابرهای دل شکسته، برای سکوت ستارگان، برای صدای پنجره کاش امشب باران می باریدو تا سحر زیر قطره های باریده از غم آسمان آواز می خواندم کاش باران می بارید و قلبم را می شست از ذره ذره غم های خاک گرفته، کاش باران می بارید تا با بوی خاک آرام بگیرم دلم می خواست امشب تنها نبودم ... کاش باران با من بود کاش باران با من بود تا اندک شادیم را با او قسمت کنم امشب اندکی شادم ... شادم از دنیایی که پر است از سنگ، سنگ هایی که می گریند کاش از آسمان سنگ می بارید و هر آنچه در دنیایم است ویران می ساخت امشب در انتظار باران چشم هایم بسته شدند ... ..... امروز با گشایش چشمانم باران را دیدم امروز دگر خودم ماندم و دنیای خودم
از طرف همین جا معذرت میخوام...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:34 توسط Alice