|
|
|
فریاد بی صدا...
|
این جمله را از روز نامه کش رفتم... خداوندا ، مهربانا دلم میخواهد برایت بگویم ولی نمی دانم چه چیز را ؛ با انکه می دانم تو از همه چیز آگاهی و آن که نا آگاه است منم ، من که حتی نمی دانم چه چیز میخواهم بگویم ، خداوندا دلم گرفته است و اشک را به سوی چشمانم راهی نیست که اشک از دل بر می آید و به سوی چشم را می پماید در آن زمان که دل راه به سیاهی گناه بسته باشد، چگونه می تواند طی طریق کند خداوندا از تو میخواهم که با مهربانیت این را بسته را بگشایی و اشک را به سوی معبد همیشگی اش رهنما باشی. خداوندا ، چقدر باشکوه است و چه با عظمت که اشک مشتاقانه راه پیمایدو عاشقانه سرازیز شود بداند کسی هست که قدر اورا بداند چه چه پاک . بی آلایش است این صحنه زیبا و چه اشتیاقی بر ادمی را فرا میگیرد آن هنگام که بداند چه چیز را به چه کسی خواهد گفت.....
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 10:55 توسط Alice