|
|
|
فریاد بی صدا...
|
سلام...بعداز دو هفته ان شدن...به روز کردن..حالی داره ...
می خواستم چند روز پیش این متن را بفرستم ولی دو سه روز بود هر کار میکردم وبلاگم باز نمی شد... حالا چی عیب داره...دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره...این هم حرفهایی که چند روز قبل میخواستم بگم.. دیگه امروز چی بگم...اهان امروز به یک نتیجه ی مهم رسیدم... امروز صبح بلند شدم...بهتر بگم ظهر اخی ساعت از ۱۰ گذشته بود دیدم اب جوش نداریم که من چایی بخورم...مامانم تمام اب جوش سماور را برای غذا درست کردن استفاده کرده بود....مجبور شدم برای چایی خوردن اب جوش بگذارم.. اونجا فهمیدم هیچ کس من را دوست نداره... دیگه چی بگم.... راستی نگفتم من دیوونه چی کار کردم...چند تا از بچه ها رفتن با یکی از پسرهای کلاس که من ازش خوشم نمیاد( اخی خیلی شیرین عسل) گفتند بیاد باهشون کار کنند چند تا از درسها را کمکشون کنه.......من عوضی هم رفتم...حالا یکی نیست بگه...اخی دیوونه چرا رفتی... حالا دیگه نمیرم.. حالا قرار شده خودم بخونم...اگر بخونم.. دیگه چی بگم..؟؟؟؟؟؟؟؟/ اهان امتحانی که داشتیم کنسل شد.....خدا را شکر...ولی هفته ی دیگه داریم...یکی نیست بگه اخه تو که امتحان داری...نت اومدن دیگه چه صیغه ای ...!!!!!!!!! دیگه باز چی بگم... امروز تو این متن به چه صیغه ای گیر دادم.... دیگه فعلا همینا... دوستت دارم...هوارتا...بای![]()
![]()
![]()
چه نتیجه ی مهمی گرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟/
حال میکنید با این نتیجه ای که من گرفتم...![]()
![]()
خدا را شکر...باور نمیکنید......چه حرفی می زد...حالام داشت بهم می خورد...از بس چرت میگفت...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:53 توسط Alice