|
|
|
فریاد بی صدا...
|
باز هم شبو خلوت و تنهایی , غریبی , بی کسی و اشکهای چشمانی گریان که در طلب کسی برای تسکین می گردند. انگار آسمانبا آنها هم آواز شده و از هم گریستن را شروع کرده است زیر باران می استم تا شاید قطرات آن بر تن خسته ام و بی جانم بنشیند و من را آرام کند. آما کدام آرامش ؟ من آرامش دستانی را می خواهم که گرمابخش وجود سرد یخ زده ام بود خیلی وقت است که با دنیای تاریک و تنهای خود کنار آمده ام و آنرا پذیرفته ام. من از دنیا و خیلی چیزهادست کشیده ام ولی هرگزنمی توانم از تو دست بکشم. دنیای من , هستی من , آرامش من, تو را فریاد می زنند.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:54 توسط Alice |