|
|
|
فریاد بی صدا...
|
سلام..
تو این هوای عالی بارونی ادم کیف میکنه فقط نفس بکشه از صبح تا ظهر زیر بارون ها خیابون گز میکردم... وای چه کیفی داد خیلی عالی بود مخصوصا وقتی بارون شروع به باریدن میکرد وای خیلی عالی بود... چند روزه میخوام اپدیت کنم ولی مگه میشه بالاخره به سر اومد.. ولی حالا نمیدونم چی بگم یعنی چی بگذارم.. هرچی گشتم صندوقچه اسرارمو دیدم این خوب نیست این باشه بعد..اخرش به جایی رسیدم دیدم بهتر اپدیت نکنم ولی باز دلم نیومد این دفترچه خاطرات از خاطره بارون قشنگ نکنم.. یا از کتابهایی که خریدم.(نکتش این بود ها خب دیگه برم.. نه راستی یادم اومد فردا نه پس فردا تولد بهترین دوستم ابجی گلمه.. تولد اجی ندا.. تولد مبارک ببخشید نتونستم بیام خونتون امیدوارم دخمل خالت جای خالی منو پر کنه تولدت مبارک با بهترین ارزوها امیدوارم تو این هوای بارونی به حق این روزهای قشنگ روزگارتون سرسبز باشه و مثل هوای بعد بارون صاف و پاک.. دوستتون دارم.. بهترین دوستم..![]()
خدای مهربونم ( به قول پسر کولوچوی خودم همون پسرخواهرم
خدای ناقلای من) باز هم بارون بیاد![]()
![]()
نه دیگه نمیشه..![]()
![]()
![]()
)
( البته میدونم هیچ کس جای منو تو قلبت پر نمیکنه
)![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:24 توسط Alice