|
|
|
فریاد بی صدا...
|
ایندفعه بازیش از دفعه قبل سختره اره از اولللللللللللل خودم رو لو دادم که در مورد چی میخوام بنویسم.. نرگس جونم من رو به یک بازی دعوت کرده.. باز از این قراره که باید سه ترس از دوران کودکی خودم بگم و هر کس هم بازی میکنه باید سه ترس رو بگه بعد بگه تو اینده این ترس باقی مونده یا نه من موندم چی بگم..؟؟!! اولین ترسسسسسسسسسسسسم از چند وقتی بود از تاریکی میترسیدم بعد بخودم قبولوندم که ترس نداره تاریکی چند وقتی بود از دزد میترسیدم اخی یک شب خواب دزد دیدم که حس کردم تو واقعیته این از دومییییییییییییییییییش و اخرین ترسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس از هیچی نمی ترسسسسسسسم راستی یک ترس دیگه هم دارم و اون هم اینکه از امتحان نمیدونم چرا ولی همیشه وقتی استادها والبته زمان قدیم معلمها میخواستن نمره بدن من همیشه می ترسیدم خب حالا قراره حداکثر ۱۳ نفر و حداقل ۳ نفر رو دعوت کنم.. خب من دنیا جونم..اتنای گل گلاب.. بابایی جونم..مهسا خانوم بی معرفت محمد رضا...اساهی جونم ..دختر بابا...آقا مجید..سارای گل..داداش سایییییییه جونم که البته اگر به کلاس کاریش بخوره و بیاد خب برای اطلاعات بیشتر از خودم بپرسید و یک خرده فکر کنید فعلا همین.. بای.. ![]()
![]()
![]()
هیچی
بخدا باور کنید هر چی فکر کردم دیدم تا حالا نشده بترسسسسسم
وایییییییی فهمیدم
دو سه بار که تهنا وارد تاریکی شدم یواش یواش ترسم ریخت .. این از اولیش ختم بخیر شد ![]()
به طوری مامانمو بیدار کردم بیچاره همه خونرو گشت البته این زمانی بود من بچه درس خون بودم و تا نزدیکهای صبح بیدار بودم خب حالا که بیدار نمیمونم خب این وحشت هم نیست ![]()
![]()
چرا از خدا میترسم اگر به من کمک نکنه نمیدونم چطوری زندگی کنم ![]()
![]()
...اقا نویدی که همیشه منتظر اپدیت منه![]()
..![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 22:38 توسط Alice |