|
|
|
فریاد بی صدا...
|
سلام..
باز دوباررررره مننننننننننننن خوش اومدم.. اول بگم کتاب ۵ را تموم کردم دیشببببببببب .... میگم این سریال های زمان انقلاب روی من اثر گذاشته هی میگن نگذارید بچه تلویزیون نگاه کنه.. اخرش همین میششششششه این از این ماجرا.. یک بد بختی دیگه هم اینکه باید تا شنبه کلی جزوه بنوییییییییسم و نمیدونم الان پای کامپیوتر چه میکنم.. و دومین برشانسی که من گیرش افتادم این تحقیق نه پروژه که نمیدونم از کجا پیداش ششششد دیگه فعلا دارم از افسردگی مزمن میمیرم... پس اگر خوبی بدی از من دیدید (البته میدونم کسی از من بدی نمی بینه اگر بار گران بوددددددددددیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم میدونم دلتون برام تنگ میشه.. من هم دلم تنگ میشه.. راست گفته هر کی گفته دل به دل لوله کشی و دعای اخررررر..... ![]()
دیشب در ساعت ۱۲ که بنده به قصد خواب به اتاقم رفته بودم کتاب ۵را به دستم گرفتم.. که کتابی که فقط ۳۰ صفحه خوندم.. در ساعت ۱.۳۰ بنده قصد کردم که بخوابم و ادامه کتاب را برای فردا و روز دیگر بگذارم ولی این وسوسه نگذاشت و بنده کتاب بسته را دوباره باز کرده و شروع به خوندن کردم.. بااینکه چند بار قصد داشتم کتاب را ببندم ولی نبسسستم و به خوندن ادامه دادم .. و نتیجه ساعت ۴ صبح کتاب تموم شد
و من مجبور شدم کتابو این دفغه واقعا ببندم.. این بود ماوقع ماجرا![]()
![]()
![]()
وقتی ادم تنبلی میکنه و میده براش کسی پیدا کنه به قولی زرنگی میکنه اخرش این میشه که یک مشکل براش پیش میاد
حالا نمیدونم با این مشکل چه بکنم..
) پس اگر خوبی از من دیدید حلال کنیددددددد
ولی انشاالله بر میگردیم...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:18 توسط Alice