|
|
|
فریاد بی صدا...
|
سلام... خوبی؟؟!! حتما که خوب هستی ...من هم به لطف تمام شماها خوبم... خب بعد از 21 روز من هم اومدم تا دوباره اپدیت کنم.. از اینکه تو این 21 روز تهنام نگذاشتید و با حرفاتون من را از تهنایی در اوردید ممنون.. این تشکر اول.. دوم از تبریک هایی که میخواین امروز بگید ... و تبریک اول به مناسبت فردا 22 بهمن روز پیروزی انقلاب... و تبریک دوم به خاطر امروز که به خودم این تبریک را میگم... و تبریک اخر به خاطر و فردا و امروز که دو روز خاص... خب نهایت سلام.. خب دیگه اینکه تو این 21 روز خیلی اتفاقات افتاد و خیلی اتفاقات هم نیافتاد... خب روز عاشورا و تاسوعا مردم عزادار بودن ...تو مشهد هم غوغایی بود بیشتر راهها که به حرم ختم میشد بسته بود و باید پیاده میرفتید... خیمه های قشنگی تو خیابونها بود با چایی و شربت (که این مسئلش کیف وداشت جیگر دیگه اینکه روز عاشورا یعنی ظهر عاشورا توخیابون خیمه سوزان بود . حاشیه ها: همه موبایل بدست بودند و داشتند عکس میگرفتند یا فیلم...انواع و اقسام .. دو سه تا پسر دبیرستانی از دیوار مدرسشون میخواستند برند تو تا از دیفال نه پشت بوم اون نگاه کنند.. هوارتا خبرنگار رو درختها واستاده بودند.. یک اقایی( یکی نصیحت کرد و میگه بهتر بگی انشاالله ..... اینکه چوبی که خیمه را با اون وصل کرده بودند در هنگام اتیش سوزی یک دفعه کشیده شد و میخواست بخوره تو سر خواهر خوشگل خودم که خدا به خیر کرد. خیابون شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود... مراقب های اونجا وقتی میخواستند اتیش بزنند خیمه را به مردم میگفتند برید عقب و مردم حرف گوش کن ما می اومدند جلو... دختر و پسر و زن و مرد وپیر و جوان همه بودند... یک اقایی بود روی سر یا پیشونی پسرها گل می مالید و بچه کولوچوهای شر هم خوشش اومده بود میخواستند ادای اونها را در بیارند دستهاشون را گلی کرده بودند و میخواستند لباسهاشون را گلی کنند.. ماشین اتیش نشانی اومده بود و بسیاری از مردم روی اون بودند ... مثل همیشه اقایون حق تقدم داشتند و باید جلو میاستادند و خانمها عقب . و دیگه اینکه خیمه سوخته با باد میخواست اتیشهاش پراکنده بشه که بزور گرفتند ... و خیلی اتفاقات دیگه.. به طور کلی مراسم قشنگی بود . دیگه اینکه اون روز ها گذشت و اتفاقات.. اتفاق دیگه که افتاد من شدم بچه کتاب خون... خب این که کتاب چی میخوندم خیلی ضایعست رمان.. تو این 21 روز من۵ تاکتاب خوندم البته بین هر کتاب یک هفته فاصله برای شروع کتاب دوم.. کتابی از جوی فیلدینگ که خیلی قشنگ بود.. کتابی از سیدنی شلدون که اینهم یک پلیسی محشر بود مثل بقیه کتابهاش... کتاب سوم که خیلی خیلی محشر بود بیشتر به امریکا ربط داشت و راز و رمزهاش که پیشنهاد میکنم بد نیست بخونید یک پلیسی عالی البته یک خرده عشقی .... کتاب چهارم یک کتاب ایرونی...که هنوز شروع نکردم جز اسمش ازش چیزی نمیدونم... کتاب پنجم هم هنوز شروع نکردم... دیگه اینکه یک دوست مهربون یک مسئولیت را از گردن من برداشت . .ها؟؟!! تغییر قالب . دیگه اینکه تموم شد با کلی حرفی تو ذهنم خیلی خیلی دوستتون دارم.. راستی یک حرفی یک از بچه ها آقا نویدی گفت که من به طور منظم روزخاصی اپدیت میکنم من هم دیدم بعد نیست من هم منظم باشم خب دیگه اینکه از چند روز قبل تبریک گفتن بچه ها شروع شده. نهایت بازهم حرف دارم.. اینکه باباییم یک کلوب زده بابایی جون خودم دوست داشتیدنه حتمایک نگاهی بندازید دیگه اینکه تا فردا روز 22 تمام سریالها مربوط به این روزها تلویزیون نشون میده. فعلا همین... ها یک حرف دیگه روز تولدم مبارک.. این هم روز خاصی به یک نفر قول داده بودم اپدیت کنم.. خدايا ! اگر صدهاهزار طومار داشتم و قلم من شتابي چون تندبادها و جوهري پايان پذير داشت ؛![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. دوست جونهای خودم و دفترچه خاطرات کولوچوی خودم (برات دلم خیلی تنگ شده بود برای نوشتن در دفترچم..)![]()
زندگییه دیگه پر از حکایتهای مختلف که در چند روز بعدش میشه خاطره...![]()
![]()
) ...هر خیمه یک جور و نوع مختلف با خیمه قبلی ولی همشون به یک دلیل بود( تنها وجه مشترک
) البته به استثنای چایی یا شربتی که میدادند
...خب من هم از نزدیک یک از خیمه ها را دیدم جایی را ساخته بودند که مردم شمع روشن میکردند(من هم روشن کردم با یک دعای خاص امیدوارم براورده بشه
)...![]()
..خیلی قشنگ بود وقتی از نزدیک رفتم و اونهجا ایستاده بودم و نگاه میکردم واقعا دلم گرفت
...البته بی حواشی هم نبود..![]()
![]()
.![]()
![]()
)به نظر من دیوونه شده بود میخواست خودش را بندازه تو اتیشها و یک اصطلاح که یکی گفت مثل گوسپند دست و پاشو گرفتند
تا فرار نکنه و با مشت میزد تو سرش و سرش خونی شد.
..البته شوهر خواهرم یک حرفی زد که بهتره نگم چون ثوابش از بین میره..![]()
.البته من اونجا نبودم ...![]()
![]()
![]()
![]()
.اون هم از نوع کاموایی...![]()
![]()
.(اخی مردها با اون قدشون جلو بودند و خانمها عقب و بیشتر خانم ها جز سر و گردن مردم و جز صدا چیزی از مراسم نفهمیدند
)![]()
![]()
..تا حالا ندیده بودم ولی خوشمان امد..![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.اینکه مسئولیتش چی بود ..![]()
![]()
.که من میخواستم این 21 روز انجام بدم( که خدا هم که همیشه حامی تنبلهاست
) اومد و گفت میخوای من قالبش را عوض کنم من هم خدا خواسته گفتم اره..![]()
..ولی بهتر خلاصه کنم و دیگه نگم..![]()
![]()
..ولی وقتی فکر کردم دیدم به من اصلا و ابدا نظم نمیاد اصلا دفترچه خاطرات که نظم نیمخواد هر وقت حال کردی و هر وقت دلت گرفت میای و یک خاطره بهش اضافه میکنی..![]()
..حالی به حولی.
.. لطف دوستان شامل حال ماشد..![]()
![]()
....بابایی بابای خوبی هست...![]()
.. البته نیمی از فیلم ها نه همش تکراری که از زمانی که من یادمه که هر سال میگذاشته
ولی 2تا سریال جدید گذاشته یکی تاصبح که فکر کنم شبکه 5تهرون میگذاره که شبکه 8خراسان هم همزمان میگذاره.
.. و سریال نمیدونم اسمش چیه شبکه 1
...بعد نبود خوشمان امد...![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:23 توسط Alice