|
|
|
فریاد بی صدا...
|
سلام.. دیشب کلی فکر کردم بیدار موندم کلی با خودم کلنجار رفتم دیدم.. این راهش نیست درست نیست من تمام خاطرات زندگیم را بگم...شده دفتر خاطراتم... ولی من این وبلاگ را به خاطر چیز دیگه باز کردم ...برای این باز کرده بودم هر وقت می خواستم به زمانه فحش بدم شکایت کنم... بیام اینجا.. راستش بیشتر دلگیری من از همون مسئله بود تمام اتفاقات زندگیم را در بر میگرفت ...ولی خواستم یک جورایی خودم را گول بزنم..حالا می بینم نمی تونم.. راستش وقتی میبینم اون فقط میاد یا فقط وقتی من رفتم و نیستم بر میگرده یا جواب نامه را میده فکر میکنم.. من دارم اشتباه میکنم اون نمی خواد من باشم ..نمیدونم حسابی گیج شدم خوشبحال اون کسی را داره باهش حرف بزنه با دوستاش ولی من نمی تونم...بهر حال از امروز می خوام .. وبلاگم را تغییر دکراسیون بدم.. راستی فعلا باشه تا بعد میخوام وبلاگم را تغییر بدم... ببینم می تونم یا نه...
می خوام همه چیز را عوض کنم..همه چیز را...ولی فکر کنم بیشتر تو این وبلاگ از دل تنگی ها بگم...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:7 توسط Alice |