|
|
|
فریاد بی صدا...
|
سلام..
میگم من از غیبت کبری و صغری اومدم بیرون البته به خاطر یکی از دوستام که تازه به جمع وبلاگ نویسان اضافه شده خب اسم این دوست گرامی بنده که به جمع وبلاگ نویسان اون هم از نوع شعر و شاعری پیوستهعلی به اسم وبلاگ انتظار میگم قبلش بگم الان دوساعت چرت وپرت تو دفترم نوشتم هم اومدم پست کنم نمی دونم چی شد خب در پست قبلیم از اول مهر گفتم.. گفتم دلم برای اول مهر تنگ شده...چند روز دیگه اول مهر .. بوی مهر بوی ماه مدرسه بوی شادیهای راه مدرسه.. یادش بخیر کیف و کفش و کتاب و دفتر یاد یک شعر بچگونه افتادم... یادم میاد کولوچو بودم دلم میخواست همیشه بذارنم به مدرسه ... مامانی میگفت نمیشه... وقتی که ۷ساله شدی میذارم دبستان ... با کیف و دفتر ومداد و لیوان... اول مهر پارسال با مامانم صبح زود رفتیم به دبسسسسستان سر کوچومون .. خانوم مدیر به مادرم گفت .. بفرمایید خانوم جون.. از اون روز و از اون ساعت شدم بچه دانش اموز بچه دانش اموز حالا هم اون دوران گذشت و الان..... تو خونه بیکار.. دوران خوبی بود... این از این.. دیگه گفتم چی میشه دانشگاه ها در هر مقطعی بی کنکور بود .. بعد در اخر کنکور میگرفتن دیگه گفتم امروز نه چند روز دیگه تولد یک دوست خوب یک همراه مهربون یک داداششششش دوست داداششششششششششششششششی جونم... البته چند روز پیشم تولد یک دوست خوب دیگه بود من هم نتونسسسسسسسسستم تبرییییییییییک بگم خب دیگه بگم راستی یک تبریک دیگه.. ماه مبارک مبارک خب دیگه التماس دعا در این ماه عزیزززززززز دیگه![]()
![]()
یک نگاهی کولوچو بندازید بدنیست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک..این پیشوازه![]()
البت یک تبریک کوچیک گفتم...
اساهی گل گلاب
یعنی ماه مبارک رمضون سه چارک![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:24 توسط Alice
آیا تا به حال درباره شكل كوهها فكر كردهاید؟ شاید از این سوال تعجب كنید و بگویید: كه البته، نگاه كردهایم! خب من درباره این سوال برایتان توضیح میدهم زندگی همگی ما پر از فراز و فرودهای گوناگونیست كه نمادی از موفقیتها و شكستهایمان هستند. هر كسی تلخیهای بسیاری را میچشد و پیروزیهای كوچك و بزرگ زیادی هم به دست میآورد. جالب اینست كه آن شخص موفق و مشهور و سرآمدی كه میشناسیم بیش از انسانهای معمولی زمین خورده است. پیروزی و شكست از هم جدایی ناپذیرند چرا كه اگر كسی نداند شكست چیست و زمین خوردن چگونه است هرگز نمیتواند بلند شدن را یاد بگیرد و در پی كسب گوی موفقیت برآید. ما در مسیر زندگی سختیهای فراوان راه را تحمل میكنیم، كولهپشتی سنگینی را به دوش میكشیم، سرما و گرمی طاقتفرسا را تحمل میكنیم، پس از پشت سرگذاشتن تپههای بزرگ و كوچك خستگی در میكنیم و لبخند میزنیم، زمین میخوریم، زخمی میشویم و... بالاخره میتوانیم اهداف كوچك و بزرگی را كه در نظر داریم به دست آوریم. پیمودن همین تپهها و كوههای كوچك و پرارتفاع است كه درد و رنج آن بخش از مسیر را از خاطرمان میزداید رنگ شفاف و زیبای پیروزی را بر رنگهای تار و مبهم مسیر راه غالب میكند. زمانی كه ما بر بلندای قله میایستیم، به افق دوردست نگاه میكنیم نه به درهای كه زیر پایمان دهان باز كرده است. لازم به گفتن نیست كه كوهنوردی كه فاتح اورست است از كوهنوردی كه دماوند را پشت سرگذاشته، مسیر طولانیتر و دشوارتری را پیموده است 

زمانی كه ما تصاویری از رشته كوههای هیمالیا را میبینیم یا فیلمهایی از رشته كوههای آلپ یا هر قله و رشته كوه عظیم دیگری را تماشا میكنیم، آن چه كه نظرمان را جلب میكند "قلهها" هستند نه درهها. زمانی كه میخواهیم درباره اورست، دماوند، مون بلان، كلیمانجارو یا هر قله مشهور دیگری در جهان فكر كنیم، مفاهیم "بلندترین" یا "پربرفترین" به خاطرمان میآید. شاید هنوز هم راضی نشده باشید ولی هدف من از بیان مثال كوهستان مقایسه آنها با زندگی خودمان است.
كتاب سوپ جوجه برای روح معروف از پرطرفدارترین و خواندنیترین مجموعه داستانهای كوتاهیست كه در بازار كتاب وارد شده است. نویسندگان "سوپ جوجه برای روح" از دشواریهای راه چاپ و انتشار آن سخن گفتهاند كه میتوان نكات در خور توجهی در را آنها یافت. جك كانفیلد و ویكتورهانس میگویند زمانی كه خواستند كتابشان را منتشر كنند، 144 ناشر از چاپ آن سرباز زدند. وقتی كه 33 ناشر در نیویورك توجهی به سوپ جوجه برای روح نكردند، مسئول فروش آنها گفت: متاسفم. این كار از من برنمیآید. جك كانفیلد و ویكتورهانس او را سرزنش نكردند چرا كه این كتاب توجه ناشران را جلب نكرده بود و عنوانش به نظر آنها مضحك میرسید. سوپ جوجه برای روح مطالب هیجانانگیز جامعه امروز آمریكا را در خود نداشت و از خونریزی و جنایت صحبت نكرده بود. این كارشناسان معتقد بودند كه چنین داستانهای كوتاه معمولی فروش نخواهند كرد. ولی كارشناسان سخت در اشتباه بودند. زمانی كه بالاخره این كتاب منتشر شد، نه تنها در آمریكا بلكه در بسیاری كشورهای جهان به محبوبترین و پرخوانندهترین كتاب بدل گشت. در واقع این مسئول فروش بود كه در این مبارزه شكست خورد چرا كه آشپزهای ماهری كه این سوپ جوجه را پخته بودند، سهم پانزده درصدی مسئول فروش را در جیب گذاشتند
كانفیلد و هانس تنها نویسندگانی نیستند كه برای انتشار اثرشان اینقدر دردسر كشیدهاند. "جان گریشام" صاحب رمان معروف "زمانی برای كشتن"، مدتها تلاش كرد تا بالاخره توانست ناشری را برای چاپ كتابش راضی كند. موسسات متعددی گریشام را رد نمودند و كتابش را چاپ نكردند در حالی كه فیلم سینمایی زمانی برای كشتن را یكی از پربینندهترین تولیدات صنعت سینما میدانند. شاید شما هم این فیلم را دیده باشید. اوضاع برای رمان قطور و حجیم The Roots، "ریشهها" ، نوشته الكس هیلی نیز به همین منوال بود. رمان این نویسنده سیاهپوست كه دردها و مصایب زندگی بردگان سیاهپوست در آمریكا را شرح داده به صورت سریال تلویزیونی درآمد و پس از پخش آنها جنجالی بزرگ به راه افتاد. ریشهها نیز به كتابی پرفروش تبدیل شد
پس میتوانم بگویم كه اگر رویایی در سر دارید و با دلایلی محكم و منطقی، تحقق آن را حق خودتان میدانید تلاش كنید، سرسخت باشید و به جلو نگاه كرده پیشروی كنید. اگر از راه اول، دوم، سوم و... شكست خوردید، همواره به فكر ایدههای جدید باشید، راه حلها و ابزارهای گوناگون را در تركیبهای مختلفی قرار دهید و پاسخگوییشان را امتحان كنید. آنقدر ادامه بدهید تا بالاخره راه درست خودش را به شما نشان دهد
در ابتدا گفتم كه اشخاص بزرگ و موفق بیش از دیگران اشتباه كردهاند. بله كاملا درست است ولی نكته اینست كه آنها اشتباه كردن را نه یك نماد شكست بلكه علامت رشد و پیروزی نهایی میدانند. این آدمها معتقدند كه وقتی شخصی اشتباه میكند به معنای آنست كه درس جدیدی آموخته و گامی به جلو برداشته است چرا كه درس گرفتن و پندآموزی از این مربی بزرگ، ادامه راه را هموارتر میكند
توماس ادیسون از مشهورترین اشخاص سرسخت و با پشتكار راه موفقیت بود. او در مواجهه با شكستهای فراوان تسلیم ادیسون در مصاحبهای با ناپلئون هیل در مزاح به او گفت:" اگر تا الان لامپ التهابی را نساخته بودم، به جای این كه وقتم را با تو تلف كنم، به آزمایشگاهم میرفتم و روی آن كار میكردم!» مخترع بزرگ همچنین گفت: "من باید موفق میشدم چون تمامی راههایی كه لامپ با آنها ساخته نمیشد را پیدا كرده بودم
حالا همه جهان را اختراع ادیسون به شكلهای گوناگون بهره میبرند و این ثمره تلاش، پشتكار، صبر، آزمون و خطا و امید انسانیست كه در آموختن و پند گرفتن از اشتباهات و شكستها، استاد بود. كاشف رادیوم، ماری كوری نیز چنین شخصی بود. زنان و مردانی بودند و هستند كه ناتوانیها و معلولیتهای فیزیكی دارند ولی با اراده ای آهنین نه گوشه انزوا بلكه حضور فعال در میان مردم را انتخاب كردند. از جمله این نامآوران هلن كلر است. اعجوبهای كه در عین نابینایی، ناشنوایی و لال بودن توانست مهارتهای ارتباطی، نوشتن و زبانهای خارجی را فرا گیرد و كتابها و مقالات متعددی را به رشته تحریر درآورد. ادموند هیلاری نخستین فاتح اورست هم نمونهای دیگر است
تمامی حرف من اینست كه شكست را پایان كار ندانید. میتوانید از پلهای شكسته، پلهای مستحكمتری بسازید و طنابهای از هم گسسته را محكمتر با یكدیگر گره زنید. هر بار كه در مسیر فتح قله، سنگی از زیر پایتان در میرود و میلغزید، میفهمید كه نباید پایتان را روی اینچنین سنگهایی بگذارید و لازمست میخها را نیز محكمتر بكوبید
مثال كوهستان را به یاد بیاورید. زندگی همگی انسانها رشته كوهیست كه پستی و بلندیهای كوچك و بزرگ فراوانی را در خود جای میدهد. زمانی كه به عنوان یك ناظر خارجی زندگی خود را از نظر میگذرانیم قلههای كم ارتفاع و سر به فلك كشیدهای را میبینیم. تعداد این برجستگیهای بلند یا متوسط برای رشته كوه هر آدمی متفاوت از دیگران است. اگر بتوانیم یك بلندی كم ارتفاع را فتح كنیم، كوه كوچكی ساختهایم كه هوای تازه قله آن خستگی را از تنمان بیرون میكند و به روان خسته ما جانی دوباره میبخشد. این قلهها چه كم ارتفاع و چه بسیار بلند حكایت از تلاش، صبر و شكیبایی، پشتكار، امید و شكستهای بسیاری دارند كه برای فتحشان متحمل شدهایم. پیروزیها خاطرات تلخ ناكامیها را كمرنگ میكنند و پس از چندی كه وقایع پشت سر هر یك از این موفقیتهای كوچك و بزرگ را مرور میكنیم، تلخیهای ریز و درشت آنها به نظرمان شیرین و غرورآفرین میآیند. پس بدانید كه اگر قدم گذاشتن در مسیر صعود، شیبهای تند و پرتگاهها را به منزله سقوط بدانید هرگز موفق نخواهید شد. دقت كنید و پیش از شروع هر كاری و تعقیب هر هدفی، تا جای ممكن بیاموزید و درباره آن اطلاعات كسب كنید. چالشها و دشواریهای پیشرو را در نظر آورید و ابزار و وسایل مورد نیازتان را تهیه كنید. نه زیاده خوشبین باشید و نه بیش از حد بدبین و ترسو. موانع و مشكلات در مسیر نیل به هر خواستهای وجود دارند. هر قدر كه آن آرزو بزرگتر باشد، راه نیز پرپیچ و خمتر خواهد شد. پس برای رویارویی با موانع حاضر باشید ولی هرگز از آنها نترسید. پائلوكوئیلو، نویسنده شهیر برزیلی و صاحب كیمیاگر این طور مینویسد: "اگر شما به راستی در جستجوی یافتن چیزی باشید، آرزوی شما در روح جهان متولد میشود تا خواسته قلبی شما تحقق یابد 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:20 توسط Alice |

دلم نیومد برم..
بدون اینکه تولدشو تبریک..
بگم گفتم بیام و تولدشو تبریک بگم وبرم..شاید خودش کمکم کرد.. مگه نه؟؟؟!!![]()
قطعه ی گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است ..عرق شرم زمین است که سرباز کم است
اللهم عجل لولیک الفرج ....... ![]()
در چنین قرنی بلاخیز
در شب تاریک تردید
یک نفر با قلب من گفت
مردی می آید ز خورشید...
ولادت شیرمرد بیشه عشق؛ مرد مردستان طاها حضرت مهدی موعود(عج) مبارک باد...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:26 توسط Alice |
سلام مهربونهای خودم..
سلام خانوم گلها و اقایون گل![]()
این بار اومدم برای چند وقت یک خداحافظی بدم و برم..برای اپدیت کردن نیومدم![]()
راستش من میخوام چند وقت نیام نت .. البته امیدوارم بتونم دوری شما و دوری از دفتر خاطراتم و تحمل کنم..![]()
خب مهربونهای من .. دوست جونها من..
خیلی دوستتون دارم..
دلم برای تک تک شما تنگ میشه..
برام حتمی دعا کنید.. تنها خواهشم..
یا علی..
خدانگهدار...![]()
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:22 توسط Alice |
سلام..
خوبید؟؟؟!! چطور مطورید؟؟؟ من هم از احوال پرسی های شما بد نیستم.. راستش الان اصلا هیچی ندارم اپ کنم.. یعنی مطلب دارم ها ولی فکر میکنم خیلی تکراری شده میخواستم چند تا داستان بفرستم دیدم وای چه کار سختی تایپ کردن میدونستم هیششششششششکی دوستم نداره.. چرا دعا نمیکنید خب چی بگم.. که نگم بهتره مامان میگه بشین آشپزی یاد بگیر...کی حال داره... چند روز پیش یکی از دوستام بهم ریکی داد... یعنی انرژی داد... خیلی باحال بود.. تصمیم گرفتم هر شب بهش بگم انرژی بده.. یک دفعه بدنت مور مور میشه .. قسمتی از بدنت سنگین میشه... باحاله.. اگر تونستی امتحان کنید... خب دیگه خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خوشنود باشی و ما سر فراز با هم اينجوري نبوديم اصلاً قرار نبود اينجوري باشيم قصه ما قصه عشق وعاشقي نبود اما... چقدر زيبا گفته اند :عشق يک حادثه است تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بودكه به كوه نظری انداخت و گفت: خدایا این كوه رو برام تبدیل به طلا كن. در یك چشم بر هم زدن كوه تبدیل به طلا شد.مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدایا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد. بنده من: آن هنگام که تو به نماز می ایستی آنچنان غافلی که گویی صدها خدا داری ومن آنچنان گوش فرا می دهم که گویی همین یک بنده را دارم( حدیث قدسی) این هم یک داستان از شیوانا.. فکر کنم همه با داستانهاش اشنایید.. به نظر من که عالیه داستانهاش روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است . زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .
البته مشکل من تکراری بودنش نیست ..
ولی خب...
( حالا خوبه تمام تحقیقات دانشگاهم رو خودم تایپ کردن) ولی دیگه اون دوران نیست... الان من تو خونه بی کار الاف ...![]()
![]()
![]()
![]()
یییییییییییییک حال داره.... میگه دوستم.. این یعنی این قسمتهای بدنت انرژی نیاز دارن...![]()
میگن اعتماد به نفس ادمو بالا میبره.. انرژی های منفی خارج میکنه کلا خوبه دیگه...![]()
![]()
در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد![]()
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."
شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن احساس بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 15:49 توسط Alice
عجب شبیه ، آسمون صافه و ستاره ها چشمک می زنند دختر کوچولوی شیطون یه عروسک داشت یه عروسک کهنه ، یه عروسک قدیمی عروسکی که از بافتنی بود و تو دلش پنبه سفید و پاک ... عروسکی که احساس می کرد خودشه هر شب بغلش می کرد و می خوابید هر صبح با هم سر سفره نان و پنیر می خوردن هر روز با هم کلی حرف می زدن هر هفته با مادر بزرگ می رفتن پارک هر ساعت دلشون برای هم تنگ می شد ....
عجب شبیه ، ابرها تو دل هم دارن رعد میزنن ...
دختر کوچولوی دلتنگ 10 تا عروسک داره یه باربی ، یه مکزیکی ، یه ... عروسکا چقدر سنگینین ، تو دلشون انگاری فقط پلاستیکه ... عروسکایی که مهمون ماندگاری نیستن هر شب یکیشون رو بغل می کنه ولی دلشوره اون یکی ها رو داره ... هر صبح سر سفره صبحانه عروسکاش خوابن هر روز عروسکا باهم دعوا دارن سر صحبت دیگه پارک نمی رن ، مادر بزرگ رفته پیش خدا هر ساعت از هم دیگه متنفر می شوند .... دختر کوچولوی شیطون ما وقتی به خودش میاد تصمیمی می گیره و تمام و اون عروسکهای جدیدش رو می گذاره تو یه کارتون کهنه و می گذاره دم در ولی ... ولی چه فایده که .... عروسک کهنه و دوست قدیمیش رو مامان داده به یک دوره گرد او عروسک الان دست یک دختر کوچولوی دلتنگه دیگه هست تا شاید بتونه صبح و شب هم دمش باشه ....
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:50 توسط Alice |