|
|
|
فریاد بی صدا...
|
یک email از طرف خدا ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:27 توسط Alice |
سلام..
بعد از چند وقت دوباره اومدم.. اول یک سلام مخصوص به دفترچه ی خاطراتم که همیشه کنارمه و همیشه یادداشت های منو در خودش مخفی میکنه ... دوم یک سلام به تمام دوستهای با معرفتم که تازگی ها رسم بی معرفتیو خوب یاد گرفتن.. سوم سلام به تمام کسانیکه به این وبلاگ سر زدن البته حتمی یک نظر خوشششششششششگلو ناز برام می نویسن...البته یکی نه چند تا خب راستش من دیگه برام خودم کارمند شدم البته کار بی مزد خب دیگه چه میشه کرد کلاسم رفته بالا خب دیگه باز الان میخوام برم و چند وقت نیستم... خب دیگه چی بگم.. چند هفته دیگه هم که روز مادر میشه ....خب از الان گفته باشم تا پولهاتون رو جمع کنید یک کادوی خووووووب خوب خوب برای ماماناتون بگیرید... از امروز منتظر یاری سبزتان هستم دیگه ببخشید من برم.. ولی کلی حرف داشتم برای گفتن خداییشششششششش ولی تازگی ها کم حرف شدم.. راستی از این به بعد مواظب چکهای برگشتیتون باشید چون از زیر دست من رد میشه خدایا به من خوب زندگی کردن را بیاموز خوب مردن را خود خواهم اموخت(دکتر شریعتی) ![]()
![]()
![]()
![]()
برای همین دیگه کمتر می تونم بیام... اصلا صبحها نیستم بعد از ظهر ها هم که خسته و کوفته تازه میخوام بخوابم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این یک نکته بود گفتم بگم... نگین نگفتی![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:22 توسط Alice
سلام...
الان فکر کنید ساعت چنده که من دارم اپ میکنم
خب به خودت زحمت ندید برای اینکه شماهارو اذیت نکنم میگم ساعت چهار است نه چهار بعد از ظهر چها ر صبح خب این ساعت اومدن خیلی تعجب نداره چون خیلی ها این ساعتها ان میشن ولی من اصلا نخوابیدم![]()
اخی میدونی از دیروز ساعت۳ بعد از ظهر تا الان البته با کسر ۵ ساعت مابین من کتاب دو جلدی رو تموم کردم![]()
الان اصلا چشمهام نمی بینه... ![]()
خب بیخیال البته الان چشم مامان و باباهم دور دیدم که این ساعت اومدم
وگرنه باید مثل یک دخمل خوب تو رختخواب لالا میکردم![]()
خب یک دو هفته هست بیکار و علاف میگردم...
دیگه دارم خسته میشم...![]()
ولی بعضی اوقات خوشحال میشم اخی هنوز خیلی ها هستند که دارن امتحاناشون میدم
ولی باز یک دفعه دلم میگره میگم کاشکی من جای اون ها بودم![]()
خب ای بابا این هم از روزگار..![]()
یاد دوران دبستان افتادم که ارزو داشتم جای بزرگا بودم مثل اون ها بیکار بودم حالا افسوس میخورم که چرا همچین اروزیی داشتم همیشه معلمها میگفتن بچه ها یک روز میشه دلتون میخواد برگردید این دوران حالا وقتی به این دوران نگاه میکنم دلم میخواد برم دوران بچگیم...![]()
دوران خوبی بود یادش بخیر...![]()
راستی یک چند وقت چند تا از دوستان چندتا از عکسهای کارتونهای دوران بچگی رو گذاشته بودم خیلی یاد اون روزها و بازی هایی که با خواهرم میکردم افتادم...![]()
من هم این عکسها رو میخواستم بگذارم که نشد ..![]()
راستش دلم میخواد حرفها و عکسهایی باشه که خودم دوست دارم..![]()
اخی می دونی میگن اگر کسی و دوست داری بهش چیزی رو بده که خودت دوست داری نه چیزی که خودتم دوست نداری...![]()
حالا من هم استفاده میکنم مطلبهایی رو میگذارم که خودم دوست دارم..![]()
بعضی دوستها من مورد لطف قرار میدن و نظر میدن
ولی بعضی بهم افتخار نمیدن که تو وبلاگ من نظر بدن..![]()
امیدوارم روزی برسه که اونها هم افتخار بدن و تو وبلاگم و در مورد مطلبهایی که میدونم شاید تکراری باشه نظربدن (چه از خود راضی
)
حرف اخر..
ای کاش زندگی هم دنه عقب داشت
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:10 توسط Alice
یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین
................. طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد 




طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد

طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد
قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم


الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند

و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامی هم كه باشه مغرور نباشه.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:6 توسط Alice |
«... دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار كسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اون جا بود كه گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های كثافتش رو ببره. گفت كه دلش می خواد كه یك مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش كنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نكردم چون از این جور مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس كه پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست كی برمی گرده. گفت شوهره یك لات بی سر و پا بوده و الان دو ساله كه او و سه تا بچه اش رو توی این جهنم بی در و پیكر رها كرده. گفت مطمئنه كه دیگه اون عوضی بر نمی گرده. به ش گفتم اگه این حرف ها رو برای این میزنه كه كرایه نده من كرایه ای نمی خوام. گفتم من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هر جا كه بخواد برسونم. گمونم می خواستم كار خوبی كرده باشم. ... پرسید:« گفتی واسه چی این كار رو میكنی؟ » گفتم:« برای رضای خداوند.» بعد یكهو ریسه رفت. آن قدر بلند خندید كه پیشونیش خورد به داشبورد ماشین. گفتمش فكر نمی كنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقاً خیلی هم خنده دار بود. واقعاً كه خنده دار بود. گفت چه طوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسكناس سبز واسه ی این بی چاره بفرسته پائین. این رو كه گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدی شد و گفت:« مشكل من و سه تا توله م با بخشش صنار كرایه حل نمی شه جوون.» بعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت:« نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری هم خداوند تو هم راضی راضی باشه. قبوله؟» توی یك فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه ی كوچكی از توی كیف ش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز كرد و گفت:« یه چیزایی شنیده م اما چیز زیادی ندیده م، اما اون نسناس گمون م هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم كه هیچی از خداوند نشنیده ند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت:« اگه شنیده بود كه لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی كرد. اگه شنیده بود كه واسه یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.» بعد بغضش گرفت. گفت:« اگه شنیده بود كه مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم كه دارم می رم خرید.» كنار خیابون نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت كار كرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خرد ها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال كن خداوند من اینها رو انداخته پایین. مثل كسی كه جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه كرد و بعد پولها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشام. اشك تو چشماش جمع شده بود. قبل از این كه در رو ببنده گفت:« از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!» چند خیابان كه رفتم حس كردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه اون زنه نداشت. حس كردم همین نزدیكی ها كسی می خواد بمیره و داره از من كمك می خواد. معلومه كه كسی نمی خواست بمیره. اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقتها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریك. صدا مثل وز وز مگس یا ناله جیرجیرك بود. بعد كه صدا كلافه ام كرد ماشین رو كنار خیابون پارك كردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پیاده رو می آمد. رفتم كنار پیاده رو گوش هام رو تیز كردم. كنار دیوار قدم زدم و مثل كسی كه پولش رو گم كرده باشه زل زدم به زمین. كمی جلوتر حفره كوچكی رو توی دیوار پیدا كردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه كردم. سوسكی رو دیدم كه به پشت افتاده بود و هر چه دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تكه ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی كرد. دستم رو بردم توی حفره و سوسك رو روی پاهاش برگردوندم. سوسك از توی حفره بیرون اومد و یكراست رفت به سمت سوراخی كه كمی اون طرف تر بود. جایی كه چند تا سوسك كوچیك، كنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وایساده بودند...» مصطفی مستور 
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:6 توسط Alice |
چه حالی داره نه بعد از یک ساعت تایپ کردن یک دفعه تایید بعد یکدفعه از صحفه نویسندگان وبلاگ بیای بیرون.. خب حالش اینه که مجبوری همرو از اول بنویسی وقتی یادت رفته یک کپی قبل از این برای خودت بگیری خب بیخیال ... سلام دوست جونها و دفترچه خاطرات قشنگم.. باز هم من بعد از تقریب دوماه از ۲۰ فروردین تا ۲ خرداد اومدم.. حقیقت اینه یکی از دوست های مهربونم که خیلی به اپدیت کردن من علاقه داره به اسم اقا نویدی... چند وقتی بود خیلی دپرس بود ... یعنی افسرگی مزمن گرفته بود ... نه گذاشت و نه برداشت گفت اگر تو دوماه تقریب نباشی حال من خوب میشه خب من هم حس انساندونستی و فردین بازی گل کرد به خاطر ایشون دوماه تقریب نیومدم.. که الان شکر خدا حالش خوب شده این از این... خب بالاخره من هم فارغ التحصیل شدم بعد از کلی جون کندن همچین گفتم فارغ التحصیل یک لحظه خودم حس کردم فوق دکترا را زدم تو گوشش خب خداییش یک چها رصفحه حرف داشتم که بگم بعد از چند وقت و اندییییی یعنی کلی حرف برای تیلیت کردن مغز شماها ولی خدا دوستتون داره و شانس اوردید اول که همه حرفهام پاک داشت دارم دوباره مینوسم در ثانی یادم رفت خب از هرچی بگذریم سخن دوست بهتر است... من هم به تقلید دونفر دوستام که خبرهای روز را در وبلاگشون میگذارن دو خبر در وبلاگم میگذارم اول اینکه بگم خبرم موثقه یعنی منبعش در ثانی این هم خبر .......... خوندم یک هنرپیشه که بیشتر در سریالهای طنز بازی میکرده با یک کلت کمری با حالتی پریشون با داشتن مواد مخدر در غرب تهران گرفتن... من هم حس کنجکاویم فراوان کرد که این هنرپیشه کی میتونه باشه از دوست جونهای خوبم که ممکنه خبری داشته باشن تقاضا دارم به منهم بگن و این دوست کنجکاو از کنجکاوی در بیارن و دیگه اینکه حذف کنکور مثل هر سال به سال های بعد موکول شد و یک خبر دیگه هم دارم که وقتی وبلاگ دوستم خوندم دیدم تا حدی بهش اشاره کرده پس بهتر دیدم نگم و اینکه تو این مدت چند دوست جدید پیدا کردم که بعلت اینکه نبودم نتونستم بهشون سر بزنم.. ازشون همین جا عذر میخواام خب مثل همیشه حرف اخر.. البته این دفعه به جای دعا یک بیت شعر از فردوسی میگم البته فکر کنم فردوسی بود سرت سبز باد و دولت شادمان تنت پاک و دور از بد بدگمان
![]()
من هم ازش پرسیدم نبینم غمتو قناری ( قول مشهدی ها) گفتم چی شده ؟؟!! ![]()
![]()
اخی یک موقع ترسیدم کارش به سیپیده انقلاب کشیده بشه بعد این طوری رو دست ما باد میکنه اخر هم پدر و مادرش میان یقه منو میگیرن که پسر ما به خاطر شما دیوونه شد![]()
البته در اینده نه چندان نزدیک تو گوش اون هم میزنیم گاماس گاماس
دست کم نگیرید ... در ثانی گفتن ارزو بر جوانان عیب نیست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پس باز هم منتظر یک خودکشی دیگه و یک مرگ دیگه باید باشیم چون کنکور نزدیکه![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:15 توسط Alice
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم پيدا نمي شدي تو شايد که مرده بودم در گذر از جاده ي زندگي آموختم
که: 2-مي توان به رفتن ادامه داد خيلي بد از آنکه، تصور مي کني ديگر نمي تواني.
که: 3-مي توان افکار را کنترل کرد و يا آنها تو را کنترل کنند.
که: 4-بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي که از آن گرفتي مربوط است؛ نه به سالهاي زندگي ات.
که: 5-قهرمان کسي است کاري را که لازم است انجام شود، بي توجه به عواقب آن انجام دهد.
که: 6-گاهي حق داري عصباني باشي، اما حق نداري ظالم باشي.
که: 7-مجبور نيستي دوستت را عوض کني، اگر بداني دوستت عوض مي شود.
که: 8-زندگي ات مي تواند در يک لحظه توسط مردمي که تو حتي نمي شناسي تغيير کند.
که: 9-اگر کسي آنگونه که تو مي خواهيدوستت ندارد، به اين معني نيست که در عشق او نقصي هست.
که: 10-کساني که بيشتر دوست داري زودتر از دست مي دهي.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:57 توسط Alice |
زندگي بد نيست
بد ماييم که درآنييم
زندگي بودن و خواستن است
ما نخواستيم و نبوديم
زندگي آب روان است به دريا
ما روانيم بدريا کي رسيم؟ خدا ندانيم
زندگي شمع دل افروز جهان است
ما جهانيم که پروانه آنيم
زندگي باور شيرين زمان است
ما زمانيم که يک لحظه نمانيم
من ندانم زندگي از من چه مي خواهد دگر
آنچه مي خواهد ز ما خود نگفت و ما ندانيم
زندگي نسيم درياست که يک لحظه نماند
ما نسيميم که در اين دريا نمانيم
ايناييکه تا الان گفتم از ما بود اما در مورد خودم اينو مي تونم بگم:
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:57 توسط Alice |