تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

 

ایندفعه بازیش از دفعه قبل سختره

اره از اولللللللللللل خودم رو لو دادم که در مورد چی میخوام بنویسم..

 نرگس جونم من رو به یک بازی دعوت کرده.. باز از این قراره که باید سه ترس از دوران کودکی خودم بگم و هر کس هم بازی میکنه باید سه ترس رو بگه بعد بگه تو اینده این ترس باقی مونده یا نه

من موندم چی بگم..؟؟!!

اولین ترسسسسسسسسسسسسم از هیچی  بخدا باور کنید هر چی فکر کردم دیدم تا حالا نشده بترسسسسسم وایییییییی فهمیدم

چند وقتی بود از تاریکی میترسیدم بعد بخودم قبولوندم که ترس نداره تاریکی  دو سه بار که تهنا وارد تاریکی شدم یواش یواش ترسم ریخت .. این از اولیش ختم بخیر شد

 چند وقتی بود از دزد میترسیدم اخی یک شب  خواب دزد دیدم که حس کردم تو واقعیته  به طوری مامانمو بیدار کردم بیچاره همه خونرو گشت البته این زمانی بود من بچه درس خون بودم و تا نزدیکهای صبح بیدار بودم خب حالا که بیدار نمیمونم خب این وحشت هم نیست

این از دومییییییییییییییییییش

 و اخرین ترسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس از هیچی نمی ترسسسسسسسم چرا از خدا میترسم اگر به من کمک نکنه نمیدونم چطوری زندگی کنم

راستی یک ترس دیگه هم دارم و اون هم اینکه از امتحان نمیدونم چرا ولی همیشه وقتی استادها والبته زمان قدیم معلمها میخواستن نمره بدن من همیشه می ترسیدم

 خب حالا قراره حداکثر ۱۳ نفر و حداقل ۳ نفر رو دعوت کنم..

خب من  دنیا جونم..اتنای گل گلاب.. بابایی جونم..مهسا خانوم بی معرفت...اقا نویدی که همیشه منتظر اپدیت منه

محمد رضا...اساهی جونم ..دختر بابا...آقا مجید..سارای گل..داداش سایییییییه جونم که البته اگر به کلاس کاریش بخوره و بیاد..

 خب برای اطلاعات بیشتر از خودم بپرسید و یک خرده فکر کنید

 فعلا همین..

 بای..

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 22:38 توسط Alice |


سلام..

 بازهم من اومدم ...دلم برای دوست جون ها و دفتر چه کولوچوم خیلی تنگ شده بود..

 خب من که سوغاتی نیوردم  البته شما ها هم کم نیاوردید عیدی ندادید خب بی خیال این به اون در

 خب خوبید همتون من هم شکر خدا خوبم..

 خب چی بگم که ناگفتنم بهترسسسسسسسسسسسسسسسسسست

بالاخره  سریال ها و فیلمهای تلویزیون در ایام عید تموم شد خدارو شکر ...

 نمیدونم چه شانسی داشتم دوست داشتم چند تا فیلم قشنگ که بین ۱۰۰۰فیلم تکراری میخواست بگذاره ببنم که نشد و هر وقت تلویزیون رو روشن کردم فیلم ببینم  از این فیلم ها ژاپنی و بزن بزن بود  این هم از شانس خوب من بود

 یک شانس خوبی که داشتم من می خواستم برای همتون سوغاتی بگیرم ولی خب سوغاتی خریدنی نشد چیزی بخرم اخی شانس بد من همه مغازه ها بسته بود

 خب برای همین این دوتا اپدیت پایین را بعنوان سوغاتی برای دوست جونهای گلم و برای یک یادگاری در دفترچه خاطراتم میگذارمو این گلالبته ( همتون گلید )( بوسش برای دختر خانومها بود اقایون صمیمی نشن )

خب دیگه یکسال گذشت این رو در پست قبلی هم گفته بودم.. امیدوارم سال خوبی برای همتون باشه..

امیدوارم و ارزو دارم سالی پر از موفقیت و سلامتی باشه .. امید.وارم به بهترین ارزوتون برسید البته اگر صلاح خدا باشه

 خب برای من هم دعا کنید... یادتون نره..

 

آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:55 توسط Alice


 

 

 

ظهر یکروز سرد زمستان ی، وقت یامیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ای پشتروی ان بود . فقط نام و ادرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:

« امیلی عزیز ، عصر امروز به خانه ی تو م یآیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق ، خدا »

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روز میز میگذاشت، با خود فکر کردچرا خدا میخواهد اورا ملاقات کند ؟ او که ادم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت :«من که چیزی برای پذیرایی ندارم !»پس نگاهی به کیف پولش انداخت .اوفقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی ازفروشگاه بیرون امد.

برف شدیدی در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در را برگشت ، زنو مرد فقیری  را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت : « خانم ، ما خانه و پولی نداریم > بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟»

امیلی جواب داد :« متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام »

 مرد گفت : « بسیار خوب خانم ،متشکرم»و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

 همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا ، خانم ، خواهش میکنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد کتش رادرآوردو روی شانه های زن انداخت.

 مرد ازاوتشکر کرد وبرایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظهناراحت شد چون خدامی خواست به ملاقاتش بیایدو او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همان طور که در را باز میکرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید.نامه را برداشتو باز کرد:

«امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق خدا »

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:47 توسط Alice |


 

 

روز ی در پارک شهرزنی با یک مرد روی نیمکتنشسته بودندو به کودکانی که در حال بازی بودند،نگاه میکردند.

 زن رو به مرد کرد و گفت :« پسری که لباس ورزشی قرمز داردو از سرسره بالا می رود ، پسر من است .»

مرد در جواب گفت :« چه پسر زیبایی !» و در ادامه گفت :« او هم پسرمن است:» و به کودکی که تاب بازی میکرد اشاره کرد.

 مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :« تامی ف وقت رفتن است »

تامی که دلش نمی امد از تاب پایین بیاید،با خواهش گفت :« باباجان، فقط 5 دقیقه باشد؟»

 مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد :« تامی دیر میشود،برویم »

ولی تامی با خواهش کرد: « 5دقیقه ، این دفعه قول میدهم.»

مرد لبخندی زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت :« شما ادم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارهالوس بشود؟»

مرد جواب داد:«دوسال پیش یک راننده ی مست پسر بزرگم را درحال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت .من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم.ولی حالا تصمیم گرفته ام این اشتباه را درمورد تامی تکرار نکنم . تامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت ان است که من ، 5 دقیقه  بیش تر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی اورا ببینم .5 دقیقه ای که دیگر هرگز نم یتوانم بودن در کنار سام از دست رفته ام را تجربه کنم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:46 توسط Alice |


سلام...

بعد از یکسال میخوام دو.باره اپدیت کنم وای چقد سخت شده

 عیدتون مبارک

 امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه

 خب نمی دونم چی بگم..

 همه عید دیدنی رفتن ... عیدی گرفتن بعضی ها مجبور شدن عیدی بدن ...

 امیدوارم شیرینی زیاد نخورده باشید که دندوناتو موش بخوره

خب اجیل هم زیاد نخورید چون بازهم دندوناتو موش میخوره..

 احتمالا نه حتمی تا چند روز نیستم که بهتون سر بزنم... امیدوارم نظر یادتون نره و منو سال جدید فراموش نکرده باشید..

برای اطلاع به  بعضی از دوستان که منتظر اپدیت من هستم مثل اقا نویدی میگم که من بر میگردم بعد از چند روز دیگه...نگرانم خیلی نباشید...

بهتون بگم جایی نمیرم که سوغاتی بیارم براتون

پس لطف کنید در قسمت نظرات نگید تا ضایع نشید 

و اینکه لطفا عیدهاتون رو زودتر بدید چون به پولش احتیاج دارم..

 من بزرگ و کوچیک حالیم نیست فقط اینو میدونم که من از همه کولوچوترم و عیدی میخوام

خب دیگه همین..

دوستتون دارم..

 به امید دیدار..

تهنام نگذارید...

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:12 توسط Alice


چگونه جوان بمانيم ؟

- از هر فرصتي استفاه کن و به کساني که دوستشون داري بگو که چقدر دوستشون داري .

- همواره در حال يادگيري باش .  هنر - کاميپوتر - باغباني - اطلاعات و داده هاي به روز : هرگز اجازه نده مغزت بيکار بماند . ذهن بيکار کارگاه شيطان است .

- با افراد شاد دوستي برقرار کن .

- از چيزهاي ساده لذت ببر . منتظر معجزه براي خنده نباش .

- بيشتر بخند : بلند و طولاني . آن قدر بخند که به نفس نفس بيفتي .

- تا موقعي که هستي زندگي کن .

- دور و اطرافت رو از چيزهايي که دوست داري پر کن ، مخصوصا ميز کارت را : قاب عکس - گل خشک - کارت هاي تبريک - گل و گياه - عکس هاي زيبا و ...

- مراقب سلامتت باش . تغذيه درست و سالم داشته باش .

- سن ، وزن ، قد : بگذار پزشکان نگران آنها باشند . براي همين به آنها حق ويزيت مي پردازي .

 

- و در آخر :

خودت باش و از خود بودن لذت ببر .

سعي نکن هيچ وقت مانند ديگران باشي . تو يک فرد منحصر به فرد و ساده هستي اگر باور کني که خودت به اندازه کافي خوب هستي و نياز به تاييد همگان براي پذيرش خودت نداري .

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 9:2 توسط Alice |


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar