تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

  

                بهار

                                                    موضوع انشاء:بهــــــار

يادش بخير,دوران مدرسه رو ميگم.هميشه اين موضوع منتخب من بود.هروقت ازش مينوشتم انگار هزاران بار تو دل طبيعت ميشکفتم.21بهـــــاربر قاب سبز زندگيم اومد و رفت,با اينحال هنوز هم همون حس,همون تازگي,همون طراوت تو وجودم هست.

دلم خيلي براش تنگ شده بود.براي بهـــــــار,باروناي بهاري,نسيم بهاري,نواي پرندگان بهاري,شکوفه هاي بهاري,...

فَتَبارَک اللهُ اَحسَنِ الخالقين

پرودگارا,سپاس فراوان براي اين همه زيبايي...سرتسليم بر درگاهت فرود مي آورم.

 

 دوستان بهتر از آب روان.. هرکجا هستيد روزهايتان پرتقالي باد.

بي نهايت ها برکت,سلامتي,اميد ,عشق و عشق را برايتان آرزومندم.

شاد باشيد و بهارانه ها مبارک وجود سبزتان باد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:7 توسط Alice |


 
 
 
 
 
 
ساعت تحويل سال 1386 هجري خورشيدي- 2566 ايراني خورشيدي
در مناطق مختلف و شهرهاي مهم جهان
در تهران چهارشنبه 3 و 37 دقيقه و 26 ثانيه صبح زمان تحويل سال 1386 هجري شمسي است.
در تورنتو سه شنبه ساعت 8 و 7 دقيقه و 26 ثانيه عصر
در لوس آنجلس سه شنبه 5 و 7 دقيقه و 26 ثانيه عصر
و در لندن چهارشنبه 12 و 7 دقيقه و 26 ثانيه صبح تحويل سال جديد شمسي است.
 
 
 
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:6 توسط Alice |


سلام..

 امروز اخرین روز سال 85..

 اخرین اپدیتکه میخوام انجام بدم..

 خیلی فکر کردم گفتم چی بگذارم هم خدارو خوش بیاد هم بنده ی خدارو..

 خیلی فکر کردم چی بگم چی بنویسم..

 روزنامه خوندم گفتم این اخرین حرف روزنامه رو بنویسم ولی حرف خودم نیست مگه ادم تو دفترچه خاطراتش  نامه دیگران به اسم نامه خودش می نویسه نامردیه...

 گفتم نامرو  قسمتهایی رو حذف میکنم بعد همون طور که دوست دارم می نویسم اخر دیدم باز هم با میلم نبود ...

گفتم مثل قدیم مثل برگهای قدیم دفترچم میگم این چند روز چی کار کردم بعد هم میگم عیدتون میارک و وسلام..

 ولی هر چی گذاشتم دیدم دلچسب نیست شاید به نظر شما قشنگ باشه ولی اخرین برگ دفترچه خاطراتم می خواستم با بقیه ی برگهاش فرق کنه..

 متفاووت..

امروز اخرین روز سال 85 .. یک سال گذشت .. تقویم ورق خوردو اخرین برگش به تاریخ 29 اسفند 85 اومد... یک سال با تمام اتفاقاتش گذشت...خوب یا بد شیرین یا تلخ .. گریناک یا خندون.. گذشت

 اخرین برگه اومد حالا باید تقویم رو بندازیم دور یک تقویم جدید یک سال جدید رو شروع کنیم..

منهم امروز اخرین حرف سال 85 میگم..

دیگه اخرین برگه دفترم خاطره نمیگم از عشق نمیگم از  دوست داشتن از خندها از گریه ها

امروز میخوام بگم امسال اگر چه برای من خیلی تلخی داشت ولی یک شیرینی خیلی خوبی داشت شیرینی این بود دوستهای خوبی پیدا کردم دوستهایی که لحظه لحظه کنارم بودند.. هر وقت یک برگ از دفترچه خاطراتمو پر میکردم اون ها اومد با نظراتشون به من قوت قلبی دادن که من ادامه بدم..

نمی دونم اخرین روز سال چی بگم چه طوری تشکر کنم( به ضررم که بدونم)

 ولی میدونم فقط به یک کلام ساده از تمام کسانی که اومدن نظر دادن و کنارم بودن و تهنا نگذاشتم تشکر کنم بگم ممنونم... از این که کنارم بودید از اینکه تا امروز اخرین برگه تقویم تهنام نگذاشتید ممنون..

 امروز میگذره مثل همه روزها ولی امروز یک فرقی داره امروز با گذشتنش یک سال میگذره..

 

 امیدوارم امسال سال خوبی باشه نه تهنا برای من نه تهنابرای دوست جون ها خودم برای همه مردم ایرون.. برای همه..

سال قشنگی باشه..

دوست دارم سفره هفت سین رو برات بفرستم تا زمان تحویل سال به یادم باشی... یادت نره یک دخمل کولوچو هست که منتظره تو براش دعا کنی از ته دل ... یادت نره دعام کنی.. زمان تحویل سال..

 

 مثل همیشه :

الهی ، ای جمیل جمال آفرین ! مارا به فهم زیبایی برسان و چنان مقدر فرما که جز به زیبایی نیندیشیم و نگوییم و دست نبازیم.

 

رحیما ! ای قامت مهربانی ! مارا به حقیقت مهربانی عارف و در عمل به مهربانی عامل گردان !

 

یا اول ! اول سال را ، بر ما نوروز و نوروزمان را نوتر گردان تا جامه  و جان هر دو نو کنیم و روز و روزی به حلال زیبا نماییم.

 

 یا آخر !پایان هر روز و هفته و ماه و سال مارا به مهر و رستگاری نوین فرما.

 

 وسلام..

 التماس دعا ..

 عیدتون مبارک...

دوستتون دارم.. سال 86 به یادم باشید...

 فعلا

یا علی..

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:47 توسط Alice


يک داستان طنز از هوشمندي ايراني ها !!!

 

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريدند يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفر ي با يک بليط مسافرت ميکنيد؟ يکي از ايراني ها گفت صبر کن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند,

اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد مامور کنترل بليط قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد بعد در توالت را زد و گفت بليط لطفا . ! بعد در توالت باز شد و از لاي در يک بليط بيرون آمد مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد .

آمريکايي ها که اين را ديدند به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند . وقتي به ايستگاه رسيدند سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند. اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند يکي از آمريکايي ها پرسيد چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟

يکي از ايراني ها گفت :صبر کن تا نشانت بدهيم.

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند . سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند به توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت : بليط لطفا !!!

 

 

 

 يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد، متوجه نا مه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . ? هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن. کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.
عيد به پايان رسيدو چند روزي از اين ماجرا گذشت. تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود نامه اي به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود خداي عزيزم. چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم ? فرستادي البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:45 توسط Alice |


 

چي ميشد اگه.......؟
 خداوند نميتونست امروزوقتي رو براي عطاکردن نعمت به ما اختصاص بده چون ما ديروز زماني را براي تشکر کردن ازاو اختصاص نداديم.

 چي ميشد اگه.......؟
 خدا تصميم ميگرفت فردا ما رو راهنمايي نکنه چون ما امروز از او پيروي نکرديم.

 چي ميشد اگه.......؟
 خداوند امروز همراهيمون نميکرد چون ما از درک و توجه به اين موضوع که امروز (مثل همه ي روزها)مال اونه کوتاهي ميکرديم.

 چي ميشد اگه.......؟
شکوفايي هيچ گلي رو نميديديم چون وقتي خدا بارونو فرستاد ما گله کرديم.

 چي ميشد اگه.......؟
 خداوند از دوست داشتن و اهميت دادن به ما صرفنظر ميکرد چون ما درمورد دوست داشتن و توجه کردن به ديگران کوتاهي کرديم.

 چي ميشد اگه.......؟
 خداوند قران رو از ما ميگرفت چون ما امروز نخوانديمش.

 چي ميشد اگه.......؟
 خدا پيامهاشو ازمون ميگرفت چون ما ما از گوش دادن به پيامبراش غافل شديم.

 چي ميشد اگه.......؟
 خداوند نيازهايي ما رو به همون روشي براورده ميگرد که ما زندگيمونو بهش تسليم ميکنيم.


 چي ميشد اگه.......؟
 خدا همونطوري به دعاهامون جواب ميداد که ما به وظايفي که ازمون خواسته انجام ميديم.

 چي ميشد اگه.......؟
در مسجد و کليسا بسته ميشد چون ما در قلبهامونو باز نکرديم.

 چي ميشد اگه.......؟
 خدا امروز صداي ما رو نميشنيد چون ما ديروز صداشو نشنيديم.

 
اما خداوند مهربانتر و بزرگتر از آن چيزيست که ما فکر ميکنيم .

  خدايا شكرت ميكنم،چون خيلي بزرگتر از اوون چيزي هستي كه من فكر ميكنم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:44 توسط Alice |


خب سلام...

 امروز چند شنببببببببببببببببببببست نیدونم

 خب فکر کنم جمبسسسسست

 خب کیفتون کوکه حالتون خوفه ... حالتون توپه توپه  

 راسسسسستش بگم بچه مثبت تغییر کرده ... یک تغییراتی که نمیشه گفت

 خب دیگه دانشگاههم  کنسل کردیم حسابییییییییی 

 ولی بد شانسی روز اخری استاد بهم گیر داد گفت باید بعد از عید دوغ بخری البته تقصیر خودم بود یکی از اقایون گوشیش زنگ زد گفتیم بعد از معلوم شد کی باید شیرینی بیاره بعد طرف خونه هم خریده بود  من هم گفتم باید ساندویچ بخرن خب راست گفتم هیچی دیگه استادمون هم گفت شما هم بایددددددددددددددددددد نوشابشو بخری که تبدیل به دوغ شد من هم گفتم اگر ایشون بخره من هم به چشم

 هیچی دیگه این از این

 وایییییی نگفتم  دیشب بود نه پریشببببببب از بعد از ظهر تا نزدیکهای صبح بارون اومد اون هم چه بارونی از اون بارون هایی که من دوست دارم حیف شد نرفتم زیرش قدم بزنم یعنی کلاسم صبح بود اگر بعد از ظهر بود عالی میشد میشدم موش اب کشیده ... البته یک طوفانی هم بود که حالی به حولییییییییییییییییی

 شب پنجره اتاق تق و توق صدا میداد انگاری یکی میخواست بیاد تو خب نتونسسسسست پنجره باز کنه..

 البته فکر کنم دعای استادمون گرفت دعا  کرد که بارون و برف نیاد  چون خونه سازی دارن گفت اگر شما هم دعا کنید و دعاتون بگیره بهتون نمره میدمحالا فکر کنم دعای اونها گرفت

 خب دیگه چه اتفاقی افتاددددددددددددد راستی یک هفته دیگه فکر کنم عیددددددده

 دیگه اینکههههههههههههههههه  نیدونم چی بگم..

اهان یک چیزی...

 یکی دیگه به جمع دوستام اضافه شد  دی جی مرضیه  بهش یک سر بزنید بد نییییییست گناه داره  دخمل خوبیه

 نه یک حرف دیگه بعضی این روزها سمنو درست میکنن   سبزه نا میگذارند خونه تمیز میکنه.....

 میگم اگر کسی دوست داشت میتونه به من هم تو امر تمیز کردن خونه کمک کنه همکنون منتظر یاری  سبزتان هسسسسسسسستیم( ستاد کمک رسانی به تمیز کردن خونه)

 خب همین دیگه ..

 دعا یادتون نره

 دوستت دارم...دفترچه کولوچو..

 نه دوستتتون دارررررررررم

بدان که از بزرگي گناه او نيست بلکه از کوچکي قلب توس اگر روزي روزگاري نخواستي يا نتوانستي فرد گناهکاري را ببخشي

 

خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار و شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر
تا مبادا از روزي خوارانت روز ي بخواهم و از آفريدههاي بدکردار طلب مهرباني
کنم و در حالتي قرار گيرم که به تعريف وتمجيد کسي که به من چيزي داده بپردازم
و از کسي که مرا از امکاناتي منع کرده بد گويي کنم ..............

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:38 توسط Alice


امروز یک دفعه اپدیت کردم سر دل خوشی... از سر بیکاری..

 پس حرفی برای گفتن ندارم...

جز اینکه برفها اب شد... دلم گرفته شد

 تصمیم گرفتم برنامه برای خودم بنویسم.. متحول شدم.. ولی کی انجام بدم خدا می دونه

 دیگه اینکه مسافرتمون کنسل شد هنوز عید نیومده  و تصمیم گرفتم مثل هر سال  بشینم پای تلویزیون فیلمهای تکراری نگاه کنم... بخورم و بخوابم و درسو بی خیال بشم

 و یک تصمیم دیگه اینکه میخوام سال جدید بچه درس خون بشم.. که البته به قول مامان یکی ازدوستام این تصمیم هر سال شماهاسسسست خیلی امید وار نباششششش

 خب دیگه ایییییییییییییینکه

خدايا! يــــــــــــــــادم بــــــــــــده يـــــــــــــــــادم بـــــاشـــه يـــــــــــــــــــادت بـــــــــاشــــــــــم

 فعلا همین..

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 13:8 توسط Alice


سلام به همه دوستاي گلم . اميدوارم خوشتون بياد

 البته گفته باشم اینو یک دوست برام فرستاده من هم خوشم اومد  گذاشتم تو وبلاگم

سوتي در صدا و سيما

چند سال پيش توي يه برنامه زنده شبكه تهران (فكر كنم شبهاي تهران بود) احمدزاده بعد از اينكه يكي مسابقه رو برد گفت: هديه اي به رسم امانت به شما ميديم!

يكي دو هفته پيش اين پسره (اميرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار يه ماچ از لبات بگيرم و پورنگ هم سرخابي شده!

توي اخبار سراسري بود كه آقاي بابان همراه همكار خانومش مي‌خواست خداحافظي كنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي كنم!

برنامه‌ي صبح ايراني راديو سراسري كه از ساعت 6 و خورده اي صبح شروع ميشه يك مجري خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون كه يه روز، گفتند: يك خبر جالب مي‌خوام براتون بخونم، تو اينترنت مي‌گشتم (!) اين خبر رو ديدم كه نوشته يك پيرمرد به مدت 50 سال بالاي درخت زندگي كرده و بعد فرمودند كه: شوخي نيست، طرف 5 قرن بالاي درخت بوده!

يه تبليغي جديدا تو تلويزيون نشون ميده كه ظاهرا مال يك شركت آموزش كنكور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه يه پسره رو نشون ميده كه كتاباي اينا رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...فقط يه نكته اي هست ... اين پسره سر جلسه كنكور فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!

يكي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود كه تو شبكه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن كه يه آهنگي رو كه معمولا زمزمه مي‌كني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول كن نبودن كه يه دفعه شروع كرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم كه دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا مي‌رسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيشو بخونه.

يه بارم تو برنامه كودك (حالا همه فكر ميكنن من برنامه كودك مي بينم) عمو پورنگ اجرا مي كرده مسابقه تلفني بوده يه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش ميگه بابا خونه هست باهاش صحبت كنم ميگه هست ولي حمومه ، ميگه مامان چه طور ؟ ميگه مامانمم حمومه !!!

يه بار گوينده اخبار ساعت 2 مي‌خواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد كه سريع درست كرد. ولي معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه ديگه هم كرد.

يه خاطره ديگه از عمو پورنگ
يه صداي دخترونه
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبي
- مرسي . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خيلي دوستتون دارم
- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
- كتايون
- كتايون ؟ خوبي ؟
- بله
- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
- باشه
- كي از همه بهتره ؟
- كتايون
- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
- كتايون
- كيه كه مامان دوستش داره ؟
- كتايون
- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟
- مامان

همين 5 شنبه بازي پرسپوليس - ابومسلم بود بين دو نيمه زنگ زدن به فنايي براي مسايل داوري و اينا فنايي گفت : قبل از هر چيز اجازه بدين فرارسيدن ماه محرم رو خدمت شما و بينندگان تبريك عرض كنم !!

 

گاف هاي فرزاد حسني در صدا و سيما

گاف هاي فرزاد حسني در صدا و سيما www.salijoon.org

ديشب (يکشنبه شب) در برنامه زنده شبکه سوم سيما فرزاد حسني در پايان برنامه از يک خانم دامدار نمونه ياد کرد که چند گوسفند تحويل گرفته و صدها گوسفند تحويل داده است.

وي در ادامه گفت: مثلا اگر من فرزاد حسني را تحويل اين خانم دهيد، 30 تا فرزاد حسني از او تحويل خواهيد گرفت!

حسني همچنين چندي پيش در يک برنامه راديويي به انتقاد از نوع مواجهه مردم با پديده فيلم هاي خصوصي بازيگران و ورزشکاران پرداخت و در پايان گفت: CD خود ما هم در دست تهيه است!

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:47 توسط Alice |


 

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد که نزد فرشتگان رفته و به کارهاي آنها نگاه مي کند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي  را که توسط پيک ها از زمين مي رسند ، باز مي کنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند.  
مرد از فرشته
‌ا
ي پرسيد : شما داريد چکار مي کنيد ؟ 
فرشته در حاليکه داشت نامه اي را باز مي کرد ، جواب داد :  اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را که توسط فرشتگان به ملکوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

مرد کمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آنها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد : شماها چه کار مي کنيد ؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است . ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم .

مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته !

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چکار مي کني و چرا بيکاري؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار کمي جواب مي دهند . 

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟ 

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است.

فقط کافيست بگويند :

خدايا متشکريم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:41 توسط Alice |


 

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است.
يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد.
يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند.
 يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود،
 زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد
و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد.
سپس به ادامه زندگيش ميپردازد.
مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است.
 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد:
"فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت،
 ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني
 باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني
"ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند.
برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان
براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود.
مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند،
 و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند.
زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند.
 آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند.
 زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند.
خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده،
رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند،
 در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد -
مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله.
در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد.
 يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود.
 يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد
و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود.
او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است.
وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است،
يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند،
 اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند.
 زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند --
 آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي
براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و
دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته
 و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده،
 كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد.
مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند.
 آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند
 و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند
و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،"
 و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند.
آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند:
 قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي،
 قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار،
 آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند
برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه،
 بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد.
يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك
لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و
 هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده
از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.
(اين يکي رو واقعا راست مي گه!
من خودم تا زماني که ظرف تميزي در کابينت موجود بود امکان نداشت
 ظرف هاي قبلي را بشورم!!!
خوشبختانه ما چند سري بشقاب و قاشق چنگال داشتيم-پيشي)

اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و
 وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند.
 مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند.
با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند.
 نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك،
 تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي،
 آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند
و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد.
مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد.
كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند
. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند،
 همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند.
اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند،
همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
موقع دريافت صورت حساب هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند.
 وقتي دختران صورت حساب را دريافت ميكنند،
 ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن
1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند.
 هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:32 توسط Alice |


خب این هم یک بازی... از یک جا کش رفتم 

يه سرگرمي

بد  نيست امتحان کنين...

نتيجه اش گاهي خيلي خنده آوره

اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

 *****    مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!   *****


 

نكته 1 : زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد
نکته 2 : همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!


 
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.


 



1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.


2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.


3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.


 


****      قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!     ****


 


4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.


5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)


6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!


 

 

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:

 


1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد



2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!



3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!



4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!



5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.



6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!



7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!



8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!



9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!



10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

                                    نتيجه چي شد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:26 توسط Alice |


خب سلاممممممممممم

 من بعد از یک هفته اومدم

 خب این یک هفته یک هفته ی پر مشغله ای داشتممممممممممم با کلییی  کار که خدا رو شکر هیچ کدوم را انجام ندادم

 بچه مثبت شدم درس میخونم  یعنی به حسسسسسسسسساب خودم  ولی همش جزو بود که نوشتم  خب چه کنیم ... نزدیک اخر سال میخوایم بگیم امسال سال پردرسی برام بوده

 دیگه اینکه نزدییییییک های عید سسسسسستو  نزدیک خونه تکونییییییی میگم خونه دلتو یادتون نره بتکونننننننید از غمها از کینه ها و از قهر و نفررررررت

 خب دیگه راسسسسسسسسستی نگفتم برف اومدم مشششششششهد چه برفییییییییییجاتون خالییییی...

 اونها که مشهدییییی هستند که هیچی اونها هم که نیستند...نیستند دیگه

 ولی نمیدونید خیلی خووووووووش گذشت..

روز اول یک شغل پر درامد پیدا کرده بودم ( برف پاک کنی ) ولی نمیدونم چرا اینقدر  پر درامد بود من هم بی خیال شدم  گفتم بزارم کسانیکه نیاز دارند یک چیزی بهششششششششون برسه وگرنه من که کمر درد نگرفتم که مامانم مجبور بشه کرم بماله  یا گرم کنه پشتمو تا بهتر بشه ...من فقط بهمون علتی که گفتم دیگه ادامه ندادم..

یک حرف جالب روزی که برف اومد نه اینکه زمین ها یخ بود مردم ماشینهای خودشون را نبردن بیرون خب تاکسی ها هم مثتثنی  نبودن ... یک تاکسی پیدا نمیشد تو خیابون همه مردم یخ زدن این هم از ایرونیییییی ...

 یک حرف دیگه  الان  کوچه ها که یخ خالصصصصصصص و خیابون ها گل خالصص (گ ضمه داره)  دیگه اینکه ایرونی ها هم که فرهنگ بالا وقتی میخوان رد بشششششششند با سرعت رد میششششششند از روی اب واصلا هم دقت نمیکنند که عابر کنار خیابون واستاده انگاری  همه ایرونی ها نیاز به یک عینک دارن 

راستی یک حرف دیگه امروز یک نفر دعام کرد حالا نمیگم چرا...

 خب دیگه  بسه چقدر حرف زدم...

 راستی من هم مثل وبلاگهای دیگه نظر یادتون نره  

ها میدونستم خیلی ها از جملللللله آقا نویدی منتظر اپدیت من بودم..

 این هم اپددددددددددددددیت من نه بهتره فارسی را پاس بدارم.. و بگم به جای واژه غربی اپدیت از این به بعد بگویییییید به روز کردم...

 دوستتون دارم دوستها گلم....

دوستت دارم  دفترچه خاطرات خودم..

و اخرین حررررف

خـــــدايا :ترديدم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما

  علی یارتون فعلا...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 20:37 توسط Alice


سلام..

 باز دوباررررره مننننننننننننن

 خوش اومدم..

 اول بگم کتاب ۵ را تموم کردم دیشببببببببب .... دیشب در ساعت ۱۲ که بنده به قصد خواب به اتاقم رفته بودم کتاب ۵را به دستم گرفتم.. که کتابی که فقط ۳۰ صفحه خوندم.. در ساعت ۱.۳۰ بنده قصد کردم که  بخوابم و ادامه کتاب را برای فردا و روز دیگر بگذارم ولی این وسوسه نگذاشت و  بنده کتاب بسته را دوباره باز کرده و شروع به خوندن کردم.. بااینکه چند بار قصد داشتم کتاب را ببندم ولی نبسسستم و به خوندن ادامه دادم .. و نتیجه ساعت ۴ صبح کتاب  تموم شد و من مجبور شدم کتابو این دفغه واقعا ببندم.. این بود ماوقع ماجرا

میگم این سریال های زمان انقلاب روی من اثر گذاشته هی میگن نگذارید بچه تلویزیون نگاه کنه.. اخرش همین میششششششه

 این از این ماجرا..

 یک بد بختی دیگه هم اینکه  باید تا شنبه کلی جزوه بنوییییییییسم  و نمیدونم الان پای کامپیوتر چه میکنم..

 و دومین برشانسی که من گیرش افتادم این تحقیق  نه پروژه که نمیدونم از کجا پیداش ششششدوقتی ادم تنبلی میکنه و میده براش کسی پیدا کنه به قولی زرنگی میکنه   اخرش این میشه که یک مشکل براش پیش میادحالا نمیدونم با  این مشکل چه بکنم..

دیگه فعلا دارم از افسردگی مزمن میمیرم... 

پس اگر خوبی بدی از من دیدید (البته میدونم کسی از من بدی نمی بینه ) پس اگر خوبی از من دیدید حلال کنیددددددد 

اگر بار گران بوددددددددددیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم ولی انشاالله بر میگردیم...

میدونم دلتون برام تنگ میشه.. من هم دلم تنگ میشه.. راست گفته هر کی گفته دل به دل لوله کشی

و دعای اخررررر.....

 

خدايا به داده و نداده و گرفته ات شکر؛ که داده ات نعمت است، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:18 توسط Alice


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد.من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم .....

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:54 توسط Alice |


 
 
 
If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

--  Stone Temple Pilots
اگر تو خواستي قبل از من بميري
 بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه .
If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

--  Winnie the Pooh
اگر مي خواي صد سال زندگي کني
من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم
چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.