تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

سلام...

  چی بگم؟؟!!!

 اهان بالاخره مهمونهامون رفتن  بیچاره ها دو روز بیشتر نبودن من میگم بالاخره

 دیروز از صبح ساعت ۹ رفتم بیرون و یک ساعت هم خونه نبودم  خیلی خوب بید...جای شما خالی بود

 نه ببخشید خالی نبود  ... اخی تو ماشین ۷ نفر بشیند دیگه جایی نمی مونه...  نه فکر کنم تو صندوق عقب خالی بود  خب به قول یک نفر دیوونه این یک اصطلاحه

 خب بی خیال ....

 راستی دیشب رفتم حرم ساعت ۱۲ خلوت نبود.. ولی  خوب بود... به جای اینکه اونجا گریه کنم اومدم خونه گریه کردم..

البته  ساعت ۲ خونه بودیم  راستی مردم هنوز عزاداری میکردند..این دفعه واقعا جاتون خالی...

دعا کردم ولی نمیگم چی بید...

 دیگه اینکه اخر کتاب ۶۰۰ صحفه ای را تموم کردم..مهمون حبیب خداست ولی برای من دردسر شده بود اخی مجبور شدم کتابم را نخونم..ولی اخر تموم شد.. ...یک حرف دیگه اسم کتاب بعدی هم  خوندم.. اخی دیروز نه ۲ روز پیش خریدم  خب حالا ببینم کی وقت میشه بخونمتازه کتاب ۶ هم اومد به دستم.. مامانم داشت میخوند تموم شد حالا من میخوام بخونم..فعلا که نمیده میگه بشین درس بخون حالا  باشه بعدا نتیجه معلوم میشه..

فعلا همین

 خب دیگه اینکه فهمیدید من چقدر دوست خوبی هستم براتونقدرمو بدونید

 دوستت دارم.. یعنی دوستت دارم دفترچه کولوچو..

یا علی..فعلا

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:19 توسط Alice


 

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.

و تو براي اين که معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي...

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک و عميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر
.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد
.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز
.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي
.

اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟

تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را  وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.

فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر
.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است.

 

اظهار نظـــر به عشقــــــبازي   منماي که نيست عشــــق بازي

 

«يــــــاحــــــق»

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:0 توسط Alice |


خب سلام..

 قرار بود امروز یک کیک بگذارم برای عشاق...

راستش از دیشب تا حالا دچار تحول شدم..

 پس با عرض تاسف باید بگم...از کیک خبری نیست

 دلیل ...اول اینکه حال نبود رک و راست تازه همین دو روز پیش بود کیک دادم خوردید دلیلشو که میدونید..

یادتون رفت..بگذار بازهم بگم... تولدم بود دیگه  خب این یک دلیل

 دوم اینکه من متحول شدم.. دیشب شدم دتر(دکتر)... ها حالا به دتری چه ربطی داره...خب ضایعست دیگه..

 من دیدم اگر شما شیرینی بخورید به دندوتاتون ضرر میزنید..من که دوست ندارم دندونها شما خرابتر از اینی که هست بشه..

پس تصمیمی جدی گرفتم که  چه کنم بلهههههههههههههههههههههههههههه  باید کیک نگذارمبا اینکه من همیشه سر حرفی که میزنم هستم..ولی اینبار مجبور ...که به فکر شما باشم...ببینید چه دوست خوبی دارید اگه قدرشو ندونید یا روز میمیرید یا شب گفته باشم

 دیگه اینکه یک دلیل دیگه هم داشت...

 اخی دیدم اگر دندوناتون خراب بشه... مامان باباهاتون میان به من اعتراض میکنند در وبلاگ من تخته میشهمن هم دیدم چاره چیه ...پیچ پیچی  گفتم قضایای کیک رو منتفی کنم..

 پس با عرض پوزی مجدد از شکموهای عزیز...

امروز از کیک خبری نیست..

وسلام نامه شد تمام...

 دوستتون دارم..

فعلا یک دعایی کردم که نمیگم چی بید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:28 توسط Alice |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:47 توسط Alice |


سلام..

 بازهم من..

 فردا میگن روز عشاقولن تایم دی خب مبارکه یکی هم به من هم کادو بده

 خب نیییییییییخوانم.. این هم کادو برای تولدم دادید بسه از بس کادو زیاد نمیدونم چی کار کنم.. میخوام حراجی راه بندازم خب کی خبرتون میکنم..همین دو روز تا عید نوروز

 خب دیگه اینکه دیروز کلی حالم گرفته بود ... بعد شب یک نفر به دادم رسید که خیلی دوستش دارم ازش تشکر میکنم...با اینکه نمیاد این وبلاگ را بخونه..

 دیگه اینکه تازگی ها نه فقط دیروز و پریروز یک مزاحم پیدا کرده بودم.. اول فکر کردم اشتباهی پیغام داده بعدا دیدم نه.. بعد من بی خیال شدم ...ولی اون دست بردار نبود..

 ندیده عاشق شده بود دیوونه .. فکر کنم سرش به جایی خورده بود ..

 خب بی خیال... دیگه امروز مزاحم نشد..

 راستی کتابی که فقط اسمشو خونده بودم حالا ۲۸۰ صفشو خوندم دیروز ظهر تا امروز

 خب به سلامتی به نصفه رسیدمامانم دعوا کرد و گرنه میخواستم ظهر بخونم..جالب بود

 خب دیگه چی بگم..

راستی تبریک برای فردا 

 ها راستی یک کیک هم اماده میکنم برای فردا ... هر کی عاشقه بسم اللهفقط عاشقا..اون هم فردا..

 راستی خیلی دوستتون دارم..

 از تبریکهاتون هم ممنون..

 یک چیزی امروز با یکی از این افراد  ...... بی خیال نگم بهتره

 خب دیگه فعلا هیچی..

 دوستت دارم دفترچه خاطرات قشنگم..

 

      

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:34 توسط Alice


 

ازدواج آهو و الاغ:

اهو خيلي خوشگل بود يک روز يک پري سراغش اومد و
بهش گفت : آهو جون ! دوست داری شوهرت چه جوری موجودی باشه ؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

 

پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.


 
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.


حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهوگفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت :شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه
چی؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله

.
حاکم پرسید : دیگه چه؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

 
حاکم پرسید : دیگه چه؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه میکنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش روبلند مي کنه و عرعر مي کنه..

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمياد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.


حاکم روبه الاغ کرد و گفت :آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره

حاکم گفت: چرا اين کارها رو
مي کني ؟

الاغ گفت: واسه اينکه من خرم .
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چيکارش ميشه کرد.

نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:53 توسط Alice |


 

بالهایت را کجا گذاشتی؟؟

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و
آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود
.
پرنده گفت : راستي
، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد
.
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد
. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي
شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده
را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

 


آن وقت خدا بر
شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ،
بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را
احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به
ما بالهايمان را بدهي

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:52 توسط Alice |


این هم کیک تولدم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:39 توسط Alice |


 

سلام...

خوبی؟؟!!

حتما که خوب هستی ...من هم به لطف تمام شماها خوبم...

خب بعد از 21 روز من هم اومدم تا دوباره اپدیت کنم..

از اینکه تو این 21 روز تهنام نگذاشتید و با حرفاتون من را از تهنایی در اوردید ممنون.. این تشکر اول..

دوم از تبریک هایی که میخواین امروز بگید ...

و تبریک اول به مناسبت فردا 22 بهمن روز پیروزی انقلاب...

و تبریک دوم به خاطر امروز که به خودم این تبریک را میگم...

و تبریک اخر به خاطر و فردا و امروز که دو روز خاص...

خب نهایت سلام... دوست جونهای خودم و دفترچه خاطرات کولوچوی خودم (برات دلم خیلی تنگ شده بود برای نوشتن در دفترچم..)

خب دیگه اینکه تو این 21 روز خیلی اتفاقات افتاد و خیلی اتفاقات هم نیافتاد... زندگییه دیگه پر از حکایتهای مختلف که در چند روز بعدش میشه خاطره...

خب روز عاشورا و تاسوعا مردم عزادار بودن ...تو مشهد هم غوغایی بود بیشتر راهها که به حرم ختم میشد بسته بود و باید پیاده میرفتید...

خیمه های قشنگی تو خیابونها بود با چایی و شربت (که این مسئلش کیف وداشت جیگر) ...هر خیمه یک جور و نوع مختلف با خیمه قبلی ولی همشون به یک دلیل بود( تنها وجه مشترک) البته به استثنای چایی یا شربتی که میدادند ...خب من هم از نزدیک یک از خیمه ها را دیدم جایی را ساخته بودند که مردم شمع روشن میکردند(من هم روشن کردم با یک دعای خاص امیدوارم براورده بشه)...

دیگه اینکه روز عاشورا یعنی ظهر عاشورا توخیابون خیمه سوزان بود ...خیلی قشنگ بود وقتی از نزدیک رفتم و اونهجا ایستاده بودم و نگاه میکردم واقعا دلم گرفت ...البته بی حواشی هم نبود..

حاشیه ها:

 همه موبایل بدست بودند و داشتند عکس میگرفتند یا فیلم...انواع و اقسام ...

دو سه تا پسر دبیرستانی از دیوار مدرسشون میخواستند برند تو تا از دیفال نه پشت بوم اون نگاه کنند..

هوارتا خبرنگار رو درختها واستاده بودند..

یک اقایی( یکی نصیحت کرد و میگه بهتر بگی انشاالله .....)به نظر من  دیوونه شده بود  میخواست خودش را بندازه تو اتیشها و یک اصطلاح که یکی گفت مثل گوسپند دست و پاشو گرفتند تا فرار نکنه و با مشت میزد تو سرش و سرش خونی شد...البته شوهر خواهرم یک حرفی زد که بهتره نگم چون ثوابش از بین میره..

اینکه چوبی که خیمه را با اون وصل کرده بودند در هنگام اتیش سوزی یک دفعه کشیده شد و میخواست بخوره تو سر خواهر خوشگل خودم که خدا به خیر کرد..البته من اونجا نبودم ...

خیابون شلوغ بود و  جای سوزن انداختن نبود...

مراقب های اونجا وقتی میخواستند اتیش بزنند خیمه را به مردم میگفتند برید عقب و مردم حرف گوش کن ما می اومدند جلو...

دختر و پسر و زن و مرد وپیر و جوان همه بودند...

یک اقایی بود روی سر یا پیشونی پسرها گل می مالید و بچه کولوچوهای شر هم خوشش اومده بود میخواستند ادای اونها را در بیارند دستهاشون را گلی کرده بودند و میخواستند لباسهاشون را گلی کنند...اون هم از نوع کاموایی...

ماشین اتیش نشانی اومده بود و بسیاری از مردم روی اون بودند ...

مثل همیشه اقایون حق تقدم داشتند و باید جلو میاستادند و خانمها عقب ..(اخی مردها با اون قدشون جلو بودند و خانمها عقب و بیشتر خانم ها جز سر و گردن مردم و جز صدا چیزی از مراسم نفهمیدند)

و دیگه اینکه خیمه سوخته با باد میخواست اتیشهاش پراکنده بشه که بزور گرفتند ...

و خیلی اتفاقات دیگه..

به طور کلی مراسم قشنگی بود ...تا حالا ندیده بودم ولی خوشمان امد..

دیگه اینکه اون روز ها گذشت و اتفاقات..

اتفاق دیگه که افتاد من شدم بچه کتاب خون...

خب این که کتاب چی میخوندم خیلی ضایعست رمان...

تو این 21  روز من۵ تاکتاب خوندم البته بین هر کتاب یک هفته فاصله برای شروع کتاب دوم..

 کتابی از جوی فیلدینگ که خیلی قشنگ بود..

کتابی از سیدنی شلدون که اینهم یک پلیسی محشر بود مثل بقیه کتابهاش...

 کتاب سوم که خیلی خیلی محشر بود بیشتر به امریکا ربط داشت و راز و رمزهاش که پیشنهاد میکنم بد نیست بخونید یک پلیسی عالی البته یک خرده عشقی ....

کتاب چهارم یک کتاب ایرونی...که هنوز شروع نکردم جز اسمش ازش چیزی نمیدونم...

کتاب پنجم هم هنوز شروع نکردم...

دیگه اینکه یک دوست مهربون یک مسئولیت را از گردن من برداشت ..اینکه مسئولیتش چی بود ..

.ها؟؟!!

تغییر قالب ..که من میخواستم این 21 روز انجام بدم( که خدا هم که همیشه حامی تنبلهاست ) اومد و گفت میخوای من قالبش را عوض کنم من هم خدا خواسته گفتم اره..

 دیگه اینکه  تموم شد با کلی حرفی تو ذهنم..ولی بهتر خلاصه کنم و دیگه نگم..

خیلی خیلی دوستتون دارم..

راستی یک حرفی یک از بچه ها آقا نویدی گفت که من به طور منظم روزخاصی اپدیت میکنم من هم دیدم بعد نیست من هم منظم باشم..ولی وقتی فکر کردم دیدم به من اصلا و ابدا نظم نمیاد اصلا دفترچه خاطرات که نظم نیمخواد هر وقت حال کردی و هر وقت دلت گرفت میای و یک خاطره بهش اضافه میکنی..

خب دیگه اینکه  از چند روز قبل تبریک گفتن بچه ها شروع شده...حالی به حولی... لطف دوستان شامل حال ماشد..

نهایت بازهم حرف دارم..

اینکه باباییم یک کلوب زده بابایی جون خودم  دوست داشتیدنه حتمایک نگاهی بندازید....بابایی بابای خوبی هست...

دیگه اینکه تا فردا روز 22 تمام سریالها مربوط به این روزها تلویزیون نشون میده... البته نیمی از فیلم ها نه همش تکراری که از زمانی که من یادمه که هر سال میگذاشته ولی 2تا سریال جدید گذاشته یکی تاصبح که فکر کنم شبکه 5تهرون میگذاره که شبکه 8خراسان هم همزمان میگذاره... و سریال نمیدونم اسمش چیه شبکه 1...بعد نبود خوشمان امد...

فعلا همین...

 

ها یک حرف دیگه روز تولدم مبارک..

این هم روز خاصی به یک نفر قول داده بودم اپدیت کنم..

 

 

 

 

خدايا ! اگر صدهاهزار طومار داشتم و

                    قلم من شتابي چون تندبادها و

                              جوهري پايان پذير داشت ؛

                                      بازهم قادر به وصف تو نبودم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:23 توسط Alice


تصاویر گویای همه چیز هست...

راستی یادم رفت بگم این عکسها را داداشیم برام فرستاده بود من هم سو استفاده کردم..

خیلی دوستتون دارم.. تا یکماه دیگه اپدیت میشم از دستم راحت میشید..راستی یادم رفت بگم هر روز منتظر نظرات قشنگ شما هستم

علی یارتون..

یا حق.

فعلا

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:41 توسط Alice |


 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:33 توسط Alice |


+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:23 توسط Alice |


سلام...

خوبید ؟؟؟؟؟!!! خداییش دلم تنگ شده بود گفتم حتما باید امروز برم... میدونم هیچکییییییییی منو دوست نداره و دلش برام نمی تنگه ولی بهر حال گفتم بیام...

امروز روز اول بهمن و روز اول محرم... حتمی باخودتون میگید این شکلها هماهنگی داره و بهم میخوره (نمیگید نه؟؟؟!!) بهرحال اولیش برای بهمن بود چون چند روز دیگه تولدم و دومیش برای محرم

خب چی میخوام بگم...

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است...

 یا شایدم میخواستم بگم..


در روز وعده جان به خدا هم نمي دهم
جانم تويي ، چگونه ترا من به كس دهم
جان عزيز است ، به هر بي سر و پايي ندهم
مي دهم جان به همان دوست ، كه او جان من است

نمیدونم هر چی میخواستم بگم یادم رفت... فقط میدونم این روزها روزهای سوگواری پس من نمیام...مثل اینکه ایام تعطیلی زدم..البته شایدم اومدم خدا را چه دیدی..ولی سعی میکنم که نیام میخوام خودم را پیدا کنم تو این روزها دیگه فکر کنم بهترین فرصتی است که بتونم راهم را پیدا کنم...

پس برام دعا کنید...یادتون نره..دوستتون دارم...

همینا دیگه د راین روز ها دعا فراموشتون نشه..


 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:9 توسط Alice


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar