تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

 

دلتنگ از کنار پنجره گذشتم
ديشب من چنان فيلمي در دور تند از ذهن خسته ام عبور کرد
بيهوده برايت ميگويم:
«
ديشب هواي بيرون بوي تو را داشت

ماه از تو سخن ميگفت و ستاره از تو مي نوشت
ديشب باد آواز تو را ميخواند و درختان سر مست رقص تو را تکرار ميکردند
راستي بگويمت ديشب فاخته هم خواند و دخترک کوچک همسايه گريه نکرد
من غرق خيال تو دوره کردم شبها و روزهاي گذشته را که چگونه آواز تو را تکرار کنم
چه بگويم که غرور کلمه هاي پيشين تو پنجره را بست و چراغ را کشت
وآخر در زير ملحفه اي گرفتار سرود خواندم که بايد گذاشت و گذشت.... »
دلتنگ از کنار پنجره مي گذرم

با ياد گذشته اي نه چندان دور که پنجره تکرارش کرد

امشب پرده را هم ميکشم      ..........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 13:3 توسط Alice |


 

گاهي دلم مي گيرد

از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان  با لبخندي گرم

فريبت مي دهند

دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

و نوري كه تاريكي مي دهد

ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

دلم مي گيرد

از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند

از دوستي كه برايت

هديه

دو بال براي پريدن مي آورد

و بعد  

پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند

گاهي حتي

 از خودم هم دلم مي گيرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:51 توسط Alice |


 

 

برگشت پيش خدا
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:20 توسط Alice |


سلام..

نمیدونم شاید خیلی بدم...راستیش از وبلاگ که نگاه کردم...همش غر زدم ناله کردم...واقعا زندگی من ارزش این همه غر زدن را داشت...اصلا چرا غر زدم..چرا ناله کردم چرا نفرین...نمیدونم...شاید نه فکر میکنم من حق ندارم بی خودی غر بزنم...دیشب اون راست گفت کسانی هستند بدتر از من مشکلات بدتر از من را دارند ولی اونقدر شادند که ادم نمیفهمه همچین مشکلاتی هم دارند...من فکر میکنم خیلی خیلی بی انصافی کردم...دیشب حق داشت...اون حق گفت و برای اولین بار حرفش را قبول کردم...من اونقدر که خودم فکر میکنم مشکل ندارم... از همه مهمتر سلامتی که بهترین نعمت من دارم ..پدر و مادر بهترین سایه بالای سر.. من دارم قدرشون را نمیدونم...

دیگه نمیدونم... ولی خدا وکیلی راست گفت ....خب بهر حال چه راست چه دروغ دیشب ازم خواست برای همیشه برم...خب برمتازه دیشب گفت میخواد دوباره بر گرده ولی باز یک سوتفاهم و رفتن همیشگی(ههههههه قل مراد داره گریه میکنه).... دیگه بهرحال...من هر وقت میام تونت نمیدنم یک جورایی همش میخندم فراموش میکنم خیلی چیزها را مخصوصا دوست های خوب که پیدا کردم

 

دیگه اینکه سعی میکنم بخندم...میگم خنده بر هر ددر بی درمان دواسسسسسست(قل مراد داره میخنده)

خب دیگه اینکه دیشب کلی گریه کردم 

 

دیگه فعلا همینا.........

بقیش دیگه حالشششش نیست بنویسم...

فعلا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:10 توسط Alice


 
 
 
پسر بچه‌اي وارد يک بستني‌فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه‌اي چند است؟" پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:" يک بستني ساده چند است؟" در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: "لطفا يک بستني ساده". پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني ، دو سکه پنج‌ سنتي و پنچ سکه يک ‌سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 18:30 توسط Alice |


خب چیییییییییییییی بگم...؟؟؟!!! اهان بهتر از اول شروع کنم... از س سلام

سلام ...

یک چند روزی بود قهر بودم با وبلاگم و فقط نظرات را میخوندم..ولی با زهم دلم نیومد...

 

خب یکی میگه برای چی  اومدی...

اهان من را دعوت کردن...به چی؟؟؟ به بازی ...

نه بابا منرا مهمون و جشنی ..جای خاصی دعوت نمیکنند ولی تا دلتون بخواد من را به بازی دعوت میکنند تو خونه که بچه ها اینجا هم دوستام لطفشون شامل حال من میشه

 

خب حالا بازی...

اول گفته ۵تا خصوصیت خودم... از الان بگم..من خوشم میاد تقلب کنم پس یا کمتر یا بیشتر از خصوصیت خودم میگم دوم اینکه من که یاد ندارم از خودم بگم  سوم اینکه باید ۵تا از دوستام را دعوت کنم...خب من ۵تا دوست دارم ولی اونها که وبلاگ نویس نیستند و دوست جون های وبلاگ نویسم اولا یکیشون که رفت برای همیشه ...و یکشیون خودش منرا دعوت کرده خیلی ضایعسسسسست که من اونرا دعوت کنم ...نهایت این همه پر حرفی چی میشه اهان میشه اینکه منننننننننننننن سعی میکنم ۵تا دوست دعوت کنم...

هدف بازی(پشت این جعبه ها بازیو دیدید چی مینوسند من هم مثل اونها)...

هدف بازی:

این که وبلاگ هارا به همدیگه معرفی کنیم... یه فایده  داره که باعث میشه بازدید کنندگان وبلاگت با هات بیشتر آشنا بشن...خب من اگر نخوام خب بازی نکن..

ولی من که بازی دوست دارم  پس بازی میکنم..

روش بازی:

5تا از خصوصیات خودت رو بگی (مثل منکه در زیر سعی میکنم بگم )بعد 5تا از دوستانت رو به انجام همین کار دعوت می کنی(البته باید اون هارو از این دعوت خبر دارکنی)...

خب دیگه چی مونده اهان این بازی برای بچه ها ۲سال به بالا توصیه میشه و توصیه میشه تهنایی انجام ندن با دوستاشون تو این بازی شرکت کنند

 

بسه خیلی حرف زدم...

حالا بازی شروع میشودخدا کمک کن ...

راستی یک مطلب این بازی برد و باخت نداره ...

خب بسم الله

 

من اسمم آلیس ..حالا اگر باز فضولی بعضی از اقایون گل کنه و بخوان بدونند چیه...باید بگم اصصصصصصصصصصصصصلا ربط نداشته بید جیگرالبته دوست جون های خودم اونهایی که تو محیط یاهو هستیم میدونند (دختر خانمها)

خب متولد بهمن هستم عاشق ماهی که متولد شدم هم هستم... راستی از الان یعنی از روز اخر پاییز تا روز تولدم روز شماری میکنم کیییییییییییییییییییییی  اون روز بیاد ...برای کادو...که ماشالله هر سال دریغ از پارسال

دیگه اینکه میگن دانشجویم... دارم مدرک فوقم را البته فوق دیپلم را با کمک دوستان در سرجلسه ی امتحان و استادان گرامی در دادن نمره و با کمی ناخالصی یعنی کمی چیِیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! پاچه خواریمیگیرم...(خیلی باور نکنید تهنا کاری که تاحالا نکردم التماس برای نمرسسسسستو البته تقلب هم دوران دانشگاه خیلی نکردم)

خب این از خودم ...

خصوصیات:

 من عاشق کامپیوترم...

یعنی در روز اگر ۲۶ ساعت پای کامپیوتر باشم البته نت خسته نمیشم...البته خیلی از چت خوشم نمیاد مخصوصا اقایون چون اولش با کل بعد هم به دیدار میکشه اخر میگن چه دختر خوشگلی زن من میشی؟؟!! 

خب تلویزیون هم نگاه نمیکنم خیلی البته فیلم و سریال ...ولی نمیدونم چرا اطرافیان وقتی میخوان بدونند یک فیلم و سریال چی شده از من میپرسند یا اینکه تکرارش کی هست یا کی میگذاره..انگاری من تلویزیون نگاه میکنم

خب همان طور که اول گفتم من عاشققققققققققققم البته اول خدا بعد پدر ومادرم ونهایت بچه ها نمیدونم خودشون میان طرفم...میرم تو خیابون دارم رد میشم یک دفعه بچه عشقش گل میکنه یا بهم میخنده یا دستشو میده به من انگار من مامانشم خب بعد میخوان با من بازی کنند البته این بیشتر در مورد بچه های فامیل صدق داره..

نشتم تو جمع خانمها و دارم مطلب های مهمی که میگن را گوش میدم(غیبت) بعد میگن آلیس بیا بازی ...خاطر خواه زیاد دارم...

دیگه چی اهان از دروغ خیلی بدم میاد......ولی تو خودم شخصا خیلی دروغ گفتم 

از مبحث شیرین غیبت هم نفرت دارم...ولی نمیدونم مجبورم میکنند که بشینم و گوش بدم ...

یک چی دیگه هم هسسسسسسسست اینکه بنده سنگ صبورم...نه لاتب نگیرید سنگ نیستم..ولی همه من را بعنوان سنگ صبور درد دلشون را میگن...مخصوصا اقایون که دعوای دوست دختراشون را به من میگن

دیگه چییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟/

راستی نگفتم من در ده احمد اباد یکی از خیابون های مشهد زندگی میکنم  اصلا هم شهرم را دوست ندارم یعنی مردمشو چون زیادی فضولند...ولی عاشققققققققققق امام رضام هستم

فکر کنم ۵تا شد نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

راستی امروز یک نفر یک خصوصیت دیگه هم برام گفت اینکه خیلی تودارم  و راز دار خوبی هم خدارا شکر هستم..میگن انگاری دهنم چفت وبسسسسسسسسس داره عمرا بتونی ازم حرف بکشی...ولی یک حالت داره..که نمیگم

راستی یک خصوصیت  دیگه اینکه من خیلی صبورم  تو فامیل اگر بخوان به بچه ای غذا بدن یا بخوان درس بپرسن بنده در خدمتم...اهان شدم له له ی  بچه ها ولیییییییییی وای به حالت عصبانیم کنی...اگر یک چی بهت گفتم حتما گوش کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی

 

بسه...دوست جونام که میخوام دعوت کنم...

۱- نرگسسسسسسسس جونم            ۲-    دننننننننننننننیا جونم...            ۳-اقا مجید...        ۴- سارا جونم... که خودش دعوتم کرده..                ۵- نمیدونم ...اهان یک نفر دیگه هم هست که وبلاگش نیاز به تبلیغ نداره..

 

بسه...حالا برم دعوت نامه بفرستم که ...بیام شرکت کنند

 

اگر حرفی مونده بگید...

دوستت دارم..

فعلا

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:36 توسط Alice |


 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟

فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است.

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.

مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 15:50 توسط Alice |


صندوقچه ی شکلاتی

با يه شکلات شروع شد من يه شکلات گذاشتم تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم، اونم بچه بود سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه، خنديدم گفت: دوستيم؟! گفتم: دوستِ دوست گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستي که تا نداره گفت: تا مرگ خنديدم وگفتم: من که گفتم تا نداره گفت: باشه تا پس از مرگ گفتم: نه! نه! نه! نه! تا نداره گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ بازم با هم دوستيم، تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشه، من و تو با هم دوستيم خنديدم و گفتم: تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يه « تا» بذار اصلاً يه « تا » بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلاً براش تا نميذارم نگام کرد، نگاش کردم باور نمي کرد مي دونستم اون مي خواست؛ حتماً دوستي ما « تا» داشته باشه دوستي بدوت « تا » رو نمي فهميد *** گفت بيا برا دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم: باشه ، تو بذار گفت: شکلات هر بار که همديگه رو مي بينيم يه شکلات مال تو، يکي مال من باشه؟! گفت: باشه هر بار يه شکلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شکلات مي ذاشت تو دست من باز همديگه رو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوستِ دوست من تندي شکلاتمو باز مي کردم ميذاشتم تو ذهنم و تند تند مي مکيدم مي گفت: شکمو! تو دوست شکموي مني و شکلاتشو ميذاشت تو يه صندوقچه ي چوبي قشنگ گفتم: بخورش ميگفت: تموم ميشه، مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود هيچ کدومش رو نمي خورد من همش رو خورده بودم گفتم: اگه يه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن، يا کرما اونوقت چکار مي کني؟ گفت: مواظبشون هستم ميگفت: مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلاتامو ميذاشتم تو دهنم و ميگفتم: تا ! نه ! دوستي که تا نداره *** يک سال، دو سال، چهار سال هفت سال، ده سال، بيست سالش شد اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم من همه ي شکلاتامو خوردم اون همه ي شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظي کنه ميخواد بره! بره اون دور دورا ميگه: ميرم و زود بر مي گردم من که ميدونم ميره و بر نميگرده يادش رفت شکلات به من بده من که يادم نرفته يه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: اين براي خوردنه يه شکلات هم گذاشت کف اون دستش اينم آخرين شکلات براي صندوق کوچيکت يادش رفته بود که صندوقي داره براي شکلاتاش هر دو تا رو خورد خنديدم ميدونستم دوستي من « تا » نداره ميدونستم دوستي اون « تا » داره مثل هميشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومشو نخورده حالا با يه صنوق پر از شکلاتاي نخورده چکار مي کنه؟ 

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 15:35 توسط Alice |


+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 15:34 توسط Alice |


سلام..

دیشب کلی حرف نوشتم ۲تا کارتم تموم شد اخرش نتونستم پست کنم..

اهان چی میخواستم بگم.. دیروز بالاخره برف اومد........وایییییییییییییی خدای من داشتم دق میکردم ..همه جا برف اومده بود الا شهر من...بابا میخواست بره تهران من هم گفتم مثل بچه برف ندیده ها من هم میام ..ولی بالا خره برف اومد

وای نمیدونید البته تو پرانتز بگم که شهر خیلی برف نبود...خارج شهر بیشتر بود ما هم رفتیم باغ دوست عرب بابا هم اومده بود در اصل مهمون اونها بودیم...ولی مکان از ما... وقتی رفتیم...اولین نفریکه تو باغ رفت و جای پاش موند من بودم بعد  شروع کردم ادم برفی درست کردن... (حتمی میگه نی نی کولوچو چند سالته) خب چی کار کنم چند سالی میشد اینطوری برف نیومده بود... بعد هم که همه بودند رفتیم برف بازی حالییییییییییی داد...جای حتمون خالی بود تا من حسابی گلوله بارونتون کنم... بهر حال لباسها خیس و کلی برفی شدیم بعد هم اومدیم تو... دیگه همه رفتند بابا گفت الان یخبندونه چون گفت چشمش اذیت میشه شب می مونه من هم میخواستم بمونم ولی گفتم تهنایی چی کار کنم گفتم میام شهر پای کامپیوتر به سلامتی شما اکانتم نداشتم رفتم با دختر داداشم کله زدن ...مثلا میخواستم درس بپرسم اخر با کلی داد و بیداد به سلامتی شما یاد گرفت تا جواب بده..

خب فعلا.. این هم از این...

دفترچه جون ..چرا هیچ کسی نیست من را کمک کنه... حتی خدا هم جوابم را نمیده...دیگه خسته شدم..

می دونی دفترچه جون من هم تصمیم گرفتم دیگه نیام...برای هیچ کس مهم نیستم نیام بهتره... شاید یک روز بی خبر دیگه نیام..........به نظرت این طوری بهتر نیست... شاید بعد از  چند وقت اومدم و خاکهایی که روی تو بود را پاک کردم و دوباره ب بسم الله را گفتم ولی دیگه الان بهتر ن پایان را بگم... نمیدونم شاید امروز شاید چند روز دیگه اخرین خاطره ای باشه اینجا می نویسم...بهر حال خیلی دوستت داشتم فکر کردم ................... خب  بی خیال

 برای امروز بسه...

دوستت دارم..

می بوسمت..

 فعلا.... برام دعا کن

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 11:30 توسط Alice


سلام...

خیلی وقته ننوشتم...

کلی خبررررررررررررررررررررررررررر .... ثبت نام دانشگاه به سلامتی تموم شد.. بعد از کلی دردسر...و اخرین نمره هم استاد بالاخره بعد از کلی دردسر فرستاد و دانشگاه اجازه داد ما ثبت نام کنیم نمی دونی چه دردسری کشیدیم... یک روز رفتیم دانشگاه صبح تا ظهر... هی میگن الان میدن ۱۰ دقیقه دیگه میدن...بعد هم با کلی دردسر شماره استاد را گیر اوردیم بعد هم که زنگ  میزدیم استاد جواب نداد بعد هم که ما رفتیم نمره ها اومد یک اصطلاح هست که میگن پاقدممم سبک بود هم رفتم نمره ها اومد هیچی طهر خوابیدم گفتم ۵زنگ میزنم حتمی میاد...یک دفعه تلفن زنگ زد دوستم بود قلبم هرررررررررری ریخت پایین نترسید بادمجون بم افت نداره  و شما ها شانس نیاوردید چون باز هم با وبلاگ زیادیییییی ز حد خنکم هستم.... هیچی گفت  آلیس زنگ زدم گفت اومده..با کلی ترس و اضطراب رفتم دانشگاه اصلا چشمم نمی دید...اخر دیدم قبول شدم با کلی اضطراب دیدم همه سر مرزی قبول شدن

دیگه اینکه

دوست عرب بابام اومد خونمون با پسرش خواهرم گیر داده میگه اومدن خواستگاریدیگه بقیش بدرد شما نمی خوره

بعد یک ساک بیسکوییت اوردن بیسکویت عربی عالیه بهتر از این نمیشه با شکلات...البته گفته باشم قبلا سو غاتی دادن یک مانتوی درجه یک عربی برای من و غیره......

دیگه برای امشب بسه

دوستتون دارم...

می بوسمت دفترچه کولوچو..

فعلا

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:44 توسط Alice


 لبخند خدا
لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم . وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نميدهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت: ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز گفت: اينجاست
.«ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستي ببر»
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد ، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت وآن را روي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: « اي خداي عزيزم، تو از نياز «من با خبري، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت ومتحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت


........ فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 18:55 توسط Alice |


 
 
چرا زنان گريه مي کنند؟


يک پسر کوچک از مادرش پرسيد؟ چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من يک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي فهمم. مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي کند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي هيچ چيز گريه مي کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بي دليل گريه مي کنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد چرا زنان به آساني گريه مي کنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم موجود بخصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده ام که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي ريزد. خدا گفت: مي بيني پسرم. زيبايي يک زن در لباسهايي که مي پوشد نيست. درظاهر او نيست و در شيوه موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و در قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 18:40 توسط Alice |


 

 

به دنبال خدا...

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.
مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
و درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد.
خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.
اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.
دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت:
زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 13:47 توسط Alice |


سلام...

امروز اول دی هست...

قبضهای تلفن اومده... فقط وقتی دیدم دست بابام قبض تلفن دبورو که رفتیم... در رفتم اومدم تو اتاقم.....

 دیگه اینکه شب یلدای بدی نبودی کلی حرف دارم که بگم...ولی مامان میگه قطع کنم..

فعلا همین.

دوستت دارم دفترچه خاطرات نازم..

می بوسمت..

فعلا

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 22:38 توسط Alice


+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 21:58 توسط Alice |


+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 21:47 توسط Alice |


+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 21:44 توسط Alice |


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar