تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

سلام...

 امشب اخرین روز پاییزه...

 یک چند تا اس ام اس در مورد شب یلدا داشتم... ولی خب ...

امشب خیلی ها میرند خونه ی مامان بزرگهاشون... دلم می خواست من  هم بابابزرگ داشته باشم... همیشه این غصه تو دلم بود ... همیشه وقتی دورور برم را نگاه میکنم یا وقتی بچه ها میگن میخوام بریم خونه بابایی... یا مامان جونم این را گفت این کار را کرد......

یا بعضی اوقات از اینکه یک پیرمرد و پیزرن را می بینم که با نوه هاشون هستند و می برشون پارک ...یا براشون قصه میگن کلی غصم میشه...

دیگه یک خبر... ناصر عبداالهی فوت کرد... من عاشق صداش بودم..خیلی مرد خوبی بود..

الان دارم اهنگش را گوش میدم... دیشب اخبار گفت... اخی انگاری چند ماهی تو کما بود... میگن مسمومیت دارویی بوده...دیگه اصل ماجرا چی بوده خدا  میدونه بهر حال واقعا از این واقعیت ناراحت شدم.. و یک عرض تسلیت برای خانواده ی محترم عبداللهی میگم..و امیدوارم غم اخرشون باشه..( راستش من هیچ وقت یاد نگرفتم چه شکلی ناراحتی خودم را نشون بدم یا وقتی میرم مجلس تعزیه  به طر ف مقابل تسلیت بگم الان اگر بد گفتم معذرت میخوام)

 فقط می خواستم بگم که واقعا خواننده ی ایرونی خوبی بود....و یادش همیشه تو ذهن کسانیکه اون را میشناسند می مونه..

 

دیگه چی ...اهان یکی از نمره ها را ندادند... کشتند ما ها را...دارم دیوونه میشم...

اهان یک حرف دیگه با بچه ها قرار گذاشتیم. ...که بریم سی نما... مامانم اینها اول راضی بودند باز دوباره  میگن نرو...میگن از بابا اجازه بگیر...می دونم اگر از بابا اجازه بگیرم.. میگه نمیخواد فیلمش میاد ویدیو کلوپ یا بعدا خودمون با هم میریم..از این جور حرفها........دیگه بی خیال....

دیگه فعلا برم...تا بعد..

شب چله خوبی داشته باشی...

زیاد نخورید ..توپولی میشد...اجیل نخورید گرمیتون میکنه....هندونه نخورید سردیتون میکنه...غذا هم کم بخورید..خیلی بیدار نمونید...

 

دوستتون دارم..

فعلا

یلدا مبارک......

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:9 توسط Alice


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:19 توسط Alice |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:13 توسط Alice |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:6 توسط Alice |


 سلام...

 امروز دیگه از این امتحانات راحت شدم..

ولی چه راحت شدنی...

اخریشو نیفتم خیلی کار کردم..

.این هم از امتحان دادن...

نمی دونم بعضی از استادها انگار حتمی باید یک دانشجو چند بار بیفته. اخر ترم یک امتحاناتی میگیرند..بعد هم مجبوران الکی نمره بدند...

اخه این رسمشه اخه شما بگید کجا نوشته استادی که در طول ترم یک جوره اخر ترم که میشه...

نمی دونم هی می خوام غیبت استاد نکنم...باز دلم اونقدر پره که نمی تونه...مثلا تو دفترچه خاطراتمی..نمی دونم...

از دو روز پیش سرما خوردم شدیدا این ویروس جدیده ....اصلا حالم خوب نیست....سر امتحان دیگه داشت حالم از هر چی درس بد میشد... ولش کن...

دیگه امیدم فقط به همونی هست که همیشه هست.. خودتون هم حتمی می دونید...خدا. پس شما هم یادتون نره حتمی برام دعا کنید....

راستی از اون بگم...هیچی اخر ماه یک قبض چند هزار تومنی اومد و باباهه دیگه نگذاشت با تلفن بیام نت و کامپیوتر از پنچرا افتاد روی اسفالت کوچه اون وقت خیلی حرفها دارم که بگم...ولی نمی دونم قسمت هست که بگم..

بهر حال یا دعا میکنید یا نه...

اگر دعا کردید که هیچ من کنار شما هستم و گرنه... فکر کنم تا اخر ماه بیشتر نباشم یعنی تا زمانیکه قبض گوشی و تلفن خونه نیومده باشه..

 

دیگه فعلا همینا..

دوستت دارم...می بوسمت...دفترچه جون...

فعلا ...

یا علی ...

 به امید دیدار...

           خدا یا چنان کن سرانجام کار          تو خوشنود باشی و ما رستگار...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:0 توسط Alice


این متن هایی شاید احتمالا ممکنه از این به بعد بگم..دوست جونم برام می فرسته..دیگه شما که مثل من دوست جون ندارید...
 
نمیدانم از کدامین دل زخمی بگویم....
از این دلی که گناهش کودک بودنش است..بی کینه بودنش بهانه گیری های رسوا گرش
از احساسي بگويم كه روزي شيشه بود اما امروز سنگ شده...
از رویایی بگویم که حقیقت فاصله آن بود یا از صدایی بگویم که به جرم عشق باید حبس اید بکشد.. از رندی عقلم بگویم که شیشه را سنگ کرد یا از سادگی بگویم که زخم خورده هزاران حرف از نگاه....
غریبه های عاشق نما..... 
   نمي دانم ..
اما سوگند یاد میکنم که مثل انها نباشم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:43 توسط Alice |


سلام...

کلی حرف دارم... اول اینکه یکی از امتحاناتم مونده... یکی از امتحاناتم را نمرش را دادن... ای واییییییییییییییییییی ....

 یک اهنگ گذاشتم ...به خاط همین یاد امتحاناتم افتادم......حالا هم هر چی می زنم اهنگ بعدی باز یکی از یکی غمگین تر....

راستی وبلاگ یک بچه ها داستانی از خون اشام خوندم...........واییییی خیلی بد بود.. ادم یک جوری میشه...

راستی باز هم یکی از سریال های مهران مدیری شروع شد به نام باغ مظفر...اخ جوننننننننننننننننننننننننم.... ولی هنوز دو سه قسمت نگذشته... تو روزنامه خراسان در قسمت نظرات خوانندگان اعتراضات مردم شروع شده.. اخی نمی فهمه چه طوری هنوز سریالی که شروع نشده باعث شده تاثیر بگذاره...والا این مردم هم فقط بهونه می گیرند..دیگه به من چه بی خیال....

ولی ساعتش خیلی بده...............اخی ادم اون ساعات تازه بعد از کلی فکر و کلی تفریح یادش میاد درس بخونه بعد سریال شروع میشه ادم مجبور بره سره سریال ..بعد میگن من چرا درس نمی خونند ..خب نمیشه کاریش کرد...ببینید پس از الان بگم تقصیر من نیست. که من وقت نمی کنم درس بخونم...

دیگه ما اینیم........ما اینیم یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ اهان من یک فردی هستم که دنبال بهونم...برای فرار از درس یک هر کاری...

دیگه بهتر پست کنم...اخی الان اکانتم تموم میشه ....البته ساعتش...

خیلی حرف برای گفتن دارم...امیدوارم وقت بشه.. بگم...

فعلا برم..

دوستتون دارم...

می بوسمت..دفترچه خاطرات ناز نازی...

فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:57 توسط Alice


+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:28 توسط Alice |


+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:22 توسط Alice |


سلام...

عیدتون مبارک..دیدم اصلا جالب نیست تولد بهترین فرد دنیا باشه کسیکه حرمش تو شهر من کسیکه هر کس دلگیر میره پیشش کسیکه درمانگر و ....راستش نمی دونم چه طوری توصیف کنم...بهتر مثل همیشه ساده بگم به زبون ساده خودم...

                 .....امام رضا جونم تولدت مبارک....

 

دیگه فقط همین طوری بلدم که حرف بزنم ....البته بلدم اهنگ تولدت مبارک هم بگم...ولی خب زشت خیلی جالب نیست.. دیگه بچه سادم دیگه..

 راستی امتحانم را هم  خوب ندادم..جواب درست درست بود من خنگول جواب درست را پاک کرد اشتباه شد...

دیگه این هم از بی دقتی و عجله هست...

دیگه فعلا دیگه چیزی نگم... بی خیال شب عید...

راستی عیدی باید به من بدید...

دیگه گفته باشم...عیدی من هم یادت نره...

روزگار بر وفق مراد...

دوستت دارم دفترچه خاطرات عزیزم.. می بوسمت

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:22 توسط Alice


سلام...

امشب دلم گرفته...خیلی...یک ساعت پیش اومدم تو نت ولی باز نشد... یک خرده دیر می اومد... من هم اعصابم داغون بود به خاطر  همین قطع کردم... ولی خواستم درس بخونم حواسم سر جاش نبود خواستم بخوابم خوابم نمی برد ....میخواستم با کسی حرف بزنم..خواستم برم تو روم ولی پشیمون شدم....دیدم کسی ان نیست تازه اگر بود من ناپیدا بودم...هیچی اومدم بیرون ....دیدم بهترین راه برای حرف زدن همین جا.........

 

دیگه بی خیال...الان دارم با دوست جون...نرگس جونم حرف میزنم ..نویسنده صدای باران... حالا گفته میخواد برام عکس و مطلب جالب بفرسته خیلی عالی شد...

حالا دیگه فعلا حرفی ندارم بگم...

فقط باید بگم..درس نخوندم...

راستی من یک داداش مهربون پیدا کردم...

دیگه همینا....

فعلا...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:10 توسط Alice


این هم از یک جا کپی کردم دیدم به حال و روز من میخوره... از طرف همین جا معذرت میخوام...

 

امشب دلم تنگ است، برای باران، برای ابرهای دل شکسته، برای سکوت ستارگان، برای صدای پنجره

 

کاش امشب باران می باریدو تا سحر زیر قطره های باریده از غم آسمان آواز می خواندم

 

کاش باران می بارید و قلبم را می شست از ذره ذره غم های خاک گرفته،

کاش باران می بارید تا با بوی خاک آرام بگیرم

 

دلم می خواست امشب تنها نبودم ... کاش باران با من بود

کاش باران با من بود تا اندک شادیم را با او قسمت کنم

امشب اندکی شادم ...

 

شادم از دنیایی که پر است از سنگ، سنگ هایی که می گریند

کاش از آسمان سنگ می بارید و هر آنچه در دنیایم است ویران می ساخت

امشب در انتظار باران چشم هایم بسته شدند ...

.....

امروز با گشایش چشمانم باران را دیدم

امروز دگر خودم ماندم و دنیای خودم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:34 توسط Alice


این جمله را از روز نامه کش رفتم...

  خداوندا ، مهربانا دلم میخواهد برایت بگویم ولی نمی دانم چه چیز را ؛ با انکه می دانم تو از همه چیز آگاهی و آن که نا آگاه است منم ، من که حتی نمی دانم چه چیز میخواهم بگویم ، خداوندا دلم گرفته است و اشک را به سوی چشمانم راهی نیست که اشک از دل بر می آید و به سوی چشم را می پماید در آن زمان که دل راه به سیاهی گناه بسته باشد، چگونه می تواند طی طریق کند خداوندا از تو میخواهم که با مهربانیت این را بسته را بگشایی و اشک را به سوی معبد همیشگی اش رهنما باشی. خداوندا ، چقدر باشکوه است و چه با عظمت که اشک مشتاقانه راه پیمایدو عاشقانه سرازیز شود بداند کسی هست که قدر اورا بداند چه چه پاک . بی آلایش است این صحنه زیبا و چه اشتیاقی بر ادمی را فرا میگیرد آن هنگام که بداند چه چیز را به چه کسی خواهد گفت.....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 10:55 توسط Alice


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 10:36 توسط Alice |


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 10:31 توسط Alice |


سلام...

وای نمی دونی چقدر دلم تنگ شده بود برای اومدم و نوشتن...

چند روز نبودم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! بی خیال

اول بگم چرا نبودم...اول اینکه کامپیوترم به سلامتی رفت دکتر معالجه شد ....این چند وقت کامپیوتر نداشتم..

دوم اینکه درگیر امتحان شدم...من نمی دونم این امتحانات چیه در اخر ترم از دانشجو میگیرن...از وقتی یادمه همش دارم امتحان میدم .. گفتم میرم دانشگاه از شر هر چی درس و امتحان راحت میشم انگاری بدتر شد...

بهر حال شنبه اولین امتحانم شروع میشه...این چند تا را بدم قبول بشم...برم پی کارم..

باز تا اخر ترم بعد خدا بزرگه...بهر حال دعا کنید قبول بشم..این ترم عجب ترمی بود...

یک چی بدتر نمی دونم چرا همش میخوابم ..مثلا امتحان دادم.. دو تا ساعت کوک میکنم یکی نماز یکی مثلا ۸ صبح بلند شم درس بخونم هر دوتاشو خاموش میکنم

 تازه به مامانم هم میگم من را بلند کن ولی باز میخوابم

 ظهر هم که نمیشه نخوابید اخه تو هوای پاییزی ظهر خوابیدن کیفی داره. ...ا

 باز ظهر و صبح میخوابم شبها بیدارم... مامانم دعوام میکنه من هم به خاطر اونها محبورم شبها بخوابم تقصیر من که نیست اون ها اجازه نمی دن وگرنه من که میخوام درس بخونمو نمی خوام بخوابم...اینهم شده یک معضل برای من که نمی دونم چی کار کنم..

خب خیلی حرف داشتم...

یکی از دوست جونای جدیدم که تو وبلاگ با هم صحبت میکردیم میخواد بره ... گفت میخواد بره دلم گرفت...اخی من وبلاگش را خیلی دوست داشتم...اسم وبلاگش شکوه تنهایی است... خیلی قشنگ می نوشت....کاشکی نره...میشه شما بهش بگید نره...امیدوارم نره...یا اگر رفت زود برگرده...

خب دیگه چی بگم...

فعلا هیچی...همین که کلی درس باید بخونم ...و هنوز شب امتحان نشده که بخوام درس بخونم..این هم از سیستم درس خوندن ایرونی...

این هم چند متن که نمی دونم از کجا گیر اوردم...راستی الان داشتم دنبال یک شعر میگشتم برای این اقا محسن گل که نره...ولی دیدم پیدا نمیشه ...و از همه بهتر دیدم به زبون خودم  بگم نرو.. همین و بس...امیدوارم قبول کنه...

 

حادثه ها در کمین اند

 

                       مگذار بلور صاف خاطرت

 

از تند باد زمان ترک بر دارد

 

                       اگر دلتنگ شدی

 

                اشکهایت را در دامان خدا بریز....

 

 

 

گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري  که وايسه روبروت  توي چشمات رو نگاه کنه و بزنه تو گوشت که تو صورتت خم شه و دستت رو بذاري روي گونت و دوباره نگاش کني و ببيني که خشمگينه که از دستت عصبانيه توي اخم صورتش ببيني که دوستت داره  که نگاش کني همون جوري که دستت روي صورتيه که اون بهش کشيده زده که بهت بگه: تو چته؟بسه به خودت بيا . تو يهو بلرزي که بري تو بغلش که بغلت کنه همون دستي که کوبيد تو صورتت رو بذاره رو سرت  که سرت رو فشار بده تو گوديه شونش که تو چشمات رو ببندي روي شونش گريه کني بلرزي..

 

دوستت دارم دفترچه کولوچو ..

می بوسمت..

فعلا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 12:24 توسط Alice


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar