تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:23 توسط Alice |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:21 توسط Alice |


سلام... انگاری خیلی وقته نیامدم..ولی هنوز چند روز نشده..

امروز روزه گرفتم..اگر بتونم...خدا قبول کنه...اخ الان که یادم اومد روزم گشنم شد.....

البته ۴ساعت دیگه اذون میگن..

امروز بارون اومد دیروز هم اومد ...این همون هوایی که دلم میخواد توش نفس بکشم..

دیگه اینکه دو سه روز اسباب کشی خواهرم بود...تازه دیروز تموم شد.. اومدن نزدیک خونه ما اخ جون دیگه از پول تاکسی دادن راحت شدیم..قرار شد هر روز بعد از ظهر برم خونشون...گفتم از این به بعد بساط خوراکی باید اماده باشه..من شکمو را که میشناسی...شیر کاکائو ابمیوه کیک دیگه ساندویچ. و غیره.. فکر کنم دو روز از اومدن به اینجا پشیمون بشه..

برگرده دوباره همون خونه ی دور...

دیگه اینکه جمعه بعد از چند وقت دوباره همه اعضای خانواده دور هم جمع شدیم.. کباب داشتیم.. من شام هم خوردم این اب کباب ها چرب  بود من هم هوس کردم..عاقبت پر خوری.. شب حالم بد شد.. و عاقبت هوش بالا ابلیمو خوردم خوب شد...برای خودم شدم یکپا دکتر...قابل توجه کسانیکه  من را دست کم گرفتن...اهان یادم رفت مامانم شب نبود ...وگرنه خودم رالوس میکردم.. اون خودش در مون گر ...همین که حس میکنم هست خیلی...خدایا سایش را از سرم کم نکنه..برام دعا میکنید مامان بابام خوب بشن...

دیگه اینکه دلم خداییش برای نوشتن تو اینجا تنگ شده بود..

دیگه فعلا همینا...

خیلی دوستت دارم..کولوچوی ناز من.(منظور دفترچم بود)

می بوسمت..

فعلا

این هم یک جمله ی اینتر نتی...

مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه

 

و یک دعا....

خدايا چي ميشد اگر روزهاي من از لادن و شب بو سرشار بود ؟مرا بپذير سلام مرا درون كاسه اي پر از اب بينداز و به پيراهنم پاكدامني را بياموز!خدايا چي ميشد اگر شبهاي من از تو خالي نبود چه مي شد ازسياره هاي دور برايم يك دسته گل مي اوردي؟اگر تو در كنارم باشي دنيا را در قفسي ميگذارم و از سقف ايوان اويزان ميكنم اگر تو مرا به خانه ات راه دهي همه جنگلها را در گلدان كوچكي مي كارمخدايا چي ميشد  اگر گاهي چند دقيقه با من زير بارانهاي پياپي رودسر قدم ميزدي؟چه ميشد اگر در روزهاي كه دلم سخت گرفته بود دفتر شعرم را مي خواندي؟مرا بپذير!با همين لباسهاي ساده چرك الود با همين دستهايي كه از شدت گناه كبود شده است با همين واژه هاي كه گاه زبانشان ميگيرد با همين دلي كه علي رغم بدي هاييش دوست دارد در شبانه روز پنج بار صدايش را بشويد و روبروي تو باستد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:14 توسط Alice


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:37 توسط Alice |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:35 توسط Alice |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:21 توسط Alice |


سلام…

 

چی بگم…….

امتحانم میان ترم را خراب به معنای واقعی دادم… اصلا هیچ سوالش را درست ننوشتم..اخی من میگم این وقت اومدن بود برگشتی من دنبال بهونه بودم تو هم اومدی درس نخوندم…  خدایا کمک کن نمره بگیرم نمره عالی.. یعنی استادمون غلط های من را نبینی..

بهر حال که امتحان را خراب دادم.. یاد داشتم ولی نمی دونم اعدادش را درست در نمی اومد.. این هم ازامتحان..

راستی خواهرم یک خونه نزدیک خونه خودمون اجاره کرد.......

.اخیششششششششششششششش از یک ساعت تو خیابون بودن و رسیدن به خونش راحت شدم.. کوچه روبروی خونمون… جالب نه.. من که دوست دارم..وایییییییی چه دوست داشتنی.............

.اه حالا باز اسباب کشی..وای باز خستگی ولی به خستگیش می ارزه.......

دیگه چی بگم…؟؟!!

ماجرای دوستم ..یکی از پسرهای دانشگاه ازش خواستگاری کرد و بهش گفت بود (البته این نکته را بگم این ماجرا هم از ترم اول اتفاق افتاد بود)

که تو اولین دختر ازاین چرت و پرت هایی که همه پسرها برای خر کردن لفظ زشتیه برای گول زدن دخترها میگن…

بگذریم اخرش فهمیدیم که اقا قرار با دختر داییش ازدواج کنه ..دوستم میگه این چه شکلی روش میشه با اون حرفهایی که زده و با این اتفاقات بازهم رودر روی من سلام کنه.

.من هم گفتم پسرها خیلی زود فراموش میکنند براشون مهم نیست…به نظر من دل ندارن.. احساس هم ندارن براشون مهم نیست با احساس یک دختر بازی کنند..حالا که دوستم فراموش کرده ولی این اخر نامردیه..البته ماجرا به همین سادگی که من گفتم نبود من فقط خلاصش را گفتم.. خیلی اتفاقات دیگه هم افتاده حرفهایی که زدن ..اوهههههههههههه اگ بخوام بنویسم کلی حرفه..حالا شما به خوبی خودتون ببخشید...

دیگه…برای امروز کافیه …باز هم باید حرف داشته باشم که بزنم..

یک چیز دیگه…بعد  از چند وقت دوباره اومدم دارم می نویسم باید جبران کنم..

قرار بود این هفته اخرین هفته ی دانشگاه باشه… ولی یک هفته ی دیگه هم اضافه شد…وای…دو هفته ی دیگه امتحان ها اخر ترم….خدا کنه این ترم را همه درسها را پاس کنم..تا بعد ببینیم خدا چی میخواد..

راستی بهش گفتم من چی کار کنم...بهم گفته فعلا زندگی کنم.. این هم برای خودش حرفیه..

 

فعلا همینا..

دوستت دارم ...دفترچه پر دردسر خودم..

می بوسمت..

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:3 توسط Alice


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:8 توسط Alice |


سلام...

 خب امروز چی بگم.........

 امروز + چند روز قبل سرما خوردم.. خب پیدا نشد غذایی من بخورم من هم سرما خوردم..

امروز برای سرشماری اومدن...بالاخره اومدن...خب من هم جز افراد جامعه حساب شدم..

چند روز پیش سر این مسئله که ازمون چی می پرسن با مامانم اینها صحبت میکردم.. همه مسخره بازی در اوردن بابام شوهر خواهرم ... راستی تو یک سایت هم چند شهر مختلف نوعشون که چطوری سرشماری میکنند و طرف چه طوری جواب میده نوشته بود...جالب بود... حتمی خودتون دیدید...

 چند روز پیشخونه ی روبروی خونمون را سر شماری کردن  صداشون تو اتاقم می اومد من هم مثلا گوش دادم هر سوالی می کرد من هم جواب میدادم ( البته جواب به واقعیت  یک خرد نزدیک بود)...

من هم شبش به همه گفتم اره این سوال را پرسیدن...حالا امروز اومدن سرشماری دیدم حسابی سوتی دادم اخی چه کسی را دیدی از تو اتاقش صدای دقیق یک نفر را بشنوه...

خب بهر حال...گذشت ...باید یاد بگیرم که دیگه الکی و بی خودی حرف نزنم..

 

راستی تازگی ها یک سوژه ی جدید تو اینتر نت اومده ...فیلم زهرا امیر ابراهیمی.. سی دیش که همه جا پخش شده.. فکر کنم بیشتر افراد هم فیلمش را دیدم.. تو روزنامه نوشته کاسبی حساب به خاطر همین راه افتاده..

واقعا براشون متاسفم...بردن ابروی یک نفر ..در امدی براشون حساب میشه..هیچی ندارم که بگم.....وقتی میگم مرد و مردونگی تو این دوره زمونه از بین رفته ...غیرت از بین رفته ...این هم یک نشونش..

من برای مهم نیست این خودش یا یکی شبیهش ..من فقط میگم.. ادم باید یک خرده غیرت داشته باشه..مثلا به ما میگن مسلمون از نا مسلمون هم بدتریم...

ابروی یک نفر خیلی راحت می بریم.. عین خیالمون هم نیست...

اخی بعد میگن ادم چرا بدبین میشه چرا ادم نمی تونه به کسی اعتماد کنه...اخی ما جوان ها به کی اعتماد کنیم... همین زهرا امیر ابراهیمی شاید به یک نفر اعتماد کرده رفته خونش و... حالا چرا طرف باید ازش یک فیلم بگیره؟؟؟!!!!!

دیگه فعلا همین..مفصر فیلم و عکس نبودیم که حالا شدیم...

دوستت دارم دفتر خاطرات گلم...

فعلا همینا...

یک دعا.......... خدا یا چنان کن سر انجام کار ....که تو خوشنود باشی ما سرفراز

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:41 توسط Alice


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:9 توسط Alice |


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:0 توسط Alice |


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:48 توسط Alice |


سلام...بعداز دو هفته ان شدن...به روز کردن..حالی داره ...

می خواستم چند روز پیش این متن را بفرستم ولی دو سه روز بود هر کار میکردم وبلاگم باز نمی شد...

حالا چی عیب داره...دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره...این هم حرفهایی که چند روز قبل میخواستم بگم..

 دیگه امروز چی بگم...اهان امروز به یک نتیجه ی مهم رسیدم...

 امروز صبح بلند شدم...بهتر بگم ظهر اخی ساعت از ۱۰ گذشته بود دیدم اب جوش نداریم که من چایی بخورم...مامانم تمام اب جوش سماور را برای غذا درست کردن استفاده کرده بود....مجبور شدم برای چایی خوردن اب جوش بگذارم..

اونجا فهمیدم هیچ کس من را دوست نداره... چه نتیجه ی مهمی گرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟/حال میکنید با این نتیجه ای که من گرفتم...

دیگه چی بگم....

راستی نگفتم من دیوونه چی کار کردم...چند تا از بچه ها رفتن با یکی از پسرهای کلاس که من ازش خوشم نمیاد( اخی خیلی شیرین عسل)  گفتند بیاد باهشون کار کنند چند تا از درسها را کمکشون کنه.......من عوضی هم رفتم...حالا یکی نیست بگه...اخی دیوونه چرا رفتی...

حالا دیگه نمیرم..خدا را شکر...باور نمیکنید......چه حرفی می زد...حالام داشت بهم می خورد...از بس چرت میگفت...

حالا قرار شده خودم بخونم...اگر بخونم..

دیگه چی بگم..؟؟؟؟؟؟؟؟/

اهان امتحانی که داشتیم کنسل شد.....خدا را شکر...ولی هفته ی دیگه داریم...یکی نیست بگه اخه تو که امتحان داری...نت اومدن دیگه چه صیغه ای ...!!!!!!!!!

دیگه باز چی بگم...

امروز تو این متن به چه صیغه ای گیر دادم....

 

دیگه فعلا همینا...

دوستت دارم...هوارتا...بای

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:53 توسط Alice


سلام عیدتون دوباره مبارک....

حال میکنید ۴ روزتعطیلی .... یک روز عید ، یک روز جمعه دو روز مابین التطیلات  ...نکه ما تعطیلی کم داشتیم... به خاطر همین...۴ روز تعطیلی پیش اومده...

مثلا به حساب خودمون می خواستیم بریم مسافرت... مسافرت که نرفتیم که هیچ اعصاب هم داغون شد...

هفته ی دیگه امتحان داریم...خیلی بده خیلی من هم نکه خیلی بچه درس خونم این ۴ روز حسابی کیف کوله...دیگه بی خیال...

دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اهان یک از این روز ها رفتیم باغ زیر کرسی چه حالی داد... روبروی شومینه ..خواب زیر کرسی..و یخ زدن... 

یک کنسرت حسابی از انواع صدا ها..... مامانم میگه تهنا نخواب تا عادت کنی همینه اخر مجبور شدم تا صبح بیدار باشم...

ولی عیب نداره باشن سایشون بالای سرم از این دردسرها باشه...

دیگه فعلا همین....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:15 توسط Alice


+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 13:15 توسط Alice |


سلام...

به احتمال زیاد فردا عید فطر... راستی دیگه ماه رمضون تموم شد... خیلی اتفاقات تو این ماه افتاد ...

می دونید من قول دادم یعنی دیگه میخوام کمتر بیام  یعنی ۲ هفته ای هست خیلی کم ان میشم..

برای همین الان هم خیلی وقت ندارم که باشم...خب دیگه بهتر برم...

کلی حرف مونده برای گفتن... کلی حرف ....فقط بگم من هنوز مثل قبل شبها گریه میکنم... شاید خدا دعام را براورده کرد یک چیز خاص...پس برام دعا کنی اون هم از نو ع مخصوص....

التماس دعا...از نوع مخصوص....

عیدتون هم مبارک...مثل همیشه عیدی من یادتون نره..

می بوسمتون..

دوستتون دارم البته مطمئنم شما دوستم ندارید..

شاد باشید

فعلا

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 13:11 توسط Alice


+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:37 توسط Alice |


+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:33 توسط Alice |


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar