|
|
|
فریاد بی صدا...
|

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:41 توسط Alice |
سلام...
دیشب اشب ضربت خوردن حضرت علی بود...دیشب احیا بودم... خیلی کیف داد دلی از گریه در اوردم تا می تونستم گریه کردم دیگه ناراحت نبودم که مامان اینها بفهمند.. چقدر جالب بود ...خیلی قشنگ بود..
میخوام از همتون برای من دعا کنید تو این شبها ...
گفتم بیام حتمی بنویسم..نه اینکه من چی کار کردم نه میخواستم بگم فقط برام دعا کنید... یک دعای مخصوص...![]()
دیگه برم.. التماس دعای مخصوص...![]()
دوستت دارم دفترچه ی جدیدم..![]()
فعلا...![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:38 توسط Alice
دیدم نمیشه باید حتمی بیام و بگم...اخی میدونی چی شد دیشب دیگه تهنا سحری نخوردم دیشب سفره سحری اماده بود دیشب غذای گرم..صدا تلویزیون...یکدفعه سر سفره میخواستم بزنم زیر گریه....ولی به جای گریه همون جا دعا کردم بابا مامانم حالشون زودتر خوب بشه تا بتونند روزه بگیرند دیگه اون وقت من تهنا نیستم.. شما برای من دعا کنید... میشه دعا کنید...البته اگر میشه ....اخی دیگه سحری تهنا خوردن کیف نداره ...دیروز می خواستم افطاری بلند بشم زورم می اومد..ولی باید بلند میشدم چون اگرابلند نمی شدم صد بار میگفتم بلند شو بلند شو.. راستی از الان برای فردا خیلی خوشحالم اخی میدونید میخوام افطاری بریم جایی... البته من تو این ۱۲ روز از ماه رمضون ۳روزش افطاری دانشگاه بودم چه حالی داد...اخی تهنا نبودم...روزه چهارشنبه اینقدر شلوغ بازی در اوردیم ...که خیلی حال داد...شایدم امروز نیام خونه همون جا دانشگاه افطار کنم...(وقتی میگن بچه ها فراری میشن از همین یک مسئله ی ساده شروع میشه...بچه دل زده میشه.. دیگه فعلا همین...باشه تا بعد...
بلند نمی شدم سرم از تنم جدا میشد....وقتی هم رفتم دیدم باید بازهم خودم همه سفره را اماده کنم...![]()
![]()
)
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 11:7 توسط Alice
سلام...
امروز نه امشب دیدم بیکارم گفتم چند کلمه بیام اینجا برای خودم حرف بزنم... ماه مبارکی خیلی تنها بودن را احساس میکنم سحر تنهایی باید بلند بشم سحری بخورم البته مجبورم وگرنه بزور بلندم میکنند...افطار هم همین طور....راستش دلم میگره سحرها ...حالا افطار یکی هست ولی سحر... صدتا ساعت کوک میکنم که حتمی سحر بلند بشم...بعد هم باید برم غذا را گرم کنم...یادش بخیر سحرهای سال قبل بابا ومامانم هر دوتاشون میتونستند روزه بگیرند چقدر ناز می اوردم برای بلند شدن بعد هم وقتی بلند میشدم و می اومدم سر سفره ، سفره پهن غذای گرم...اون طوری ادم بهش یک حالی میداد....چقدر خوب بود چرا من قدرش را ندونستم... راستی ماه رمضون سال قبل من ناراحت بودم که چرا بابام افطار ها نیست قدر مامانم را ندونستم حالا نه بابام و نه مامانم هیچ کدومشون نمی تونند روزه بگیرند... خیلی امسال ماه رمضونی دلم میگیره سحرها...دعا دعا میکنم حال مامانم و بابام خوب بشه...شاید تونستند با من روزه بگیرند... شدم عین بچه ها دم به ساعت گریه میکنم دنبال بهونم تا یک گریه حسابی بکنم ...ای کاش میتونستم یک جا پیدا کنم و از ته دل فریاد بزنم...... ولی نمی تونم اخی مامان بابام گناه دارند ...ناراحت میشن...همین الان هم ناراحتند...ولی خب ... خدا را شکر میکنم بالای سرم هستند ... حالا بهونه ای برای ان شدن و اومدن تو نت پیدا کردم اره دنبال بهونه بودم تا یکم حرف بزنم... راستی امروز رفتم بانک یک حساب باز کردم اخی قرار من ببرم یکی از این دستگاه های خودرو مال منه دیگه چی بگم خیلی وقت ندارم اخی مامان گفت باید بری بخوابی وگرنه سحر بلند نمیشی... ولی شاید فردا اومدم اگر وقت کردم میخوام حرف بزنم کلی حرف تو این گلوی من گیر کرده... وبلاگ جونم خیلی دوستت دارم.. فعلا ![]()
![]()
همیشه تا زمانی که زندم دعا میکنم سایشون بالای سرم باشه..![]()
گفتم در صورتی تو بانکتون حساب باز میکنم که ماشین را به من بدید...گفتن حالا ببینند..
دیگه ما اینیم دیگه...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:58 توسط Alice
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:51 توسط Alice |

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:42 توسط Alice |

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:37 توسط Alice |