تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

سلام..

راستی فکر نکنی من ناشکرم...ولی دیشب کلی گریه کردم امروز روزه گرفتم... صبح که برای نماز بیدار شدم هم کلی گریه کردم..

  دیگه موندم چه رفتاری انجام بدم..چی کار کنم.......

خب فعلا برم...

از فردا انگاری ما ه رمضونه...باز هم مثل هرسال مشکل در پیداکردن ماه دارند..اشتباه در روزها...این همه سال روزه گرفتیم هیچ سالی نبود که روز اول ماه با روزی که در تقویم مشخص کردن یکی باشه..همیشه اخر ماه رمضون میگن اره مثلا روز تقویمی غلط بوده روز پیشواز که گرفتید روز واقعی.......واقعا که ش............

ولی عربستان را بببین همیشه دقیق و منظم..تنها کشور اسلامی که همیشه مشکل داره فقط ایران...

خب بیخیال..

 دیگه برم... تا بقیه نیومدن...

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:17 توسط Alice |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:52 توسط Alice |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:48 توسط Alice |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:23 توسط Alice |


سلام..

امروز در مورد اینترنت و چت اعتیاد به اینترنت...میگفت در برنامه ی خانه مهر...

راستش میگفت اگر کسی کمتر از ۳ساعت پای اینترنت یا کامپیوتر باشه معتاد نیست.........خب دیگه من معتاد نیستم...

دیگه دیگه ما اینیم دیگه....لطف کنید لفظ معتاد را از روی من برداریم....

خب دیگه ما از جمع شما معتادین مدرن خارج شدیم و جز افراد استفاده کننده های مفید از اینترنت شدیم..

خب این خبر را باید حتمی بهتون می دادم...

شاد باشید ..

فعلا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 14:2 توسط Alice |


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:33 توسط Alice |


 

 

پروردگارا
دست هايم را بگير و مرا براي تماشاي ستارگان محبتت به عرش ببر
مي خواهم آنها را بشمارم
دست هايم را بگير و مرا با نسيم مهربانيت آشنا کن
مي خواهم خنکي اش را بر روي گونه هايم حس کنم
دست هايم را بگير و لانه عشق را به من نشان ده
مي خواهم معشوقان واقعي را ببينم
دست هايم را بگير و درخشش قلب پاک لاله در آبي درياي ايثار را نشانم ده
مي خواهم پاکي قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هايم را بگير و خانه قلبم را به من نشان ده
چون مي خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنويسم
            
به نام آفريننده من وتو

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:32 توسط Alice |


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:15 توسط Alice |


نمی دونم چی بهش بگم....

دیگه حال و حوصله نت هم ندارم.....چه برسه به روز کردن وبلاگ....دیگه شاید برم....شاید هم نه....اخی نت شده راهی برای فکر نکردن..

مثل معتادها که وقتی نخوان به چیزی فکر کنند از مواد استفاده میکنند من هم وقتی نخوام  به چیزی فکر کنم به اینجا میام

 معتادی مگه شاخ و دم داره...میگن از یک نخ سیگار شروع شد من هم میگم از یک آشنایی شروع شد

دیگه دیگه........

فعلا برم......

شاید تونستم راه بهتر زندگی کردن را یاد بگیرم..

راستی داره ماه مبارک رمضون میاد........وای چقد این ماه را دوست دارم... نمی دونم چرا ولی عاشق این ماهم..

یک چیز دیگه نرگس هم که یاامشب یا فردا شب تموم میشه...ببنیم اخرش چی میشه...؟!!!!

فعلا

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:52 توسط Alice |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:0 توسط Alice |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:57 توسط Alice |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:50 توسط Alice |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:38 توسط Alice |


سلام..

دو سه روزی هست نیامدم...

خب کلی اتفاق افتاد...

یک نی نی کولوچو اومد به دنیا که واقعا کولوچوست...البته این قبل از نیمه شعبان ولی من وقت نداشتم بنویسم..فرصت نشد...

روز دومی که نی نی اومد ما رفتیم خونه نی نی اون زنگ زده بود ...

دیگه باباهه رفت مسافرت..انگار نه انگار من هم ادم بعد ۳ماه تعطیلی دلم میخواست برم مسافرت حداقل یک سالی هست نرفتم ....ولی اون رفت  بابایی مهربون خودم........

دیگه اینکه............... ها فردا امتحان دارم من هم هیچی نخوندم کی حالش را داره راستش خداییش باید بخونم وگرنه کم میارم ولی یک جورایی فکرم زیادی مشغول شده ...نمی دونم باید چی کار کرد...

تا حالا هر وقت شکستی بود تو زندگیم یکی کنارم بود ولی حالا نمی دونم خیلی بد ادم ندونه میخواد چی کار کنه یا اینکه بی هدف باشه...

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دعا  کردن هم دیگه فایده نداره......

نمی دونم......

دیگه بی خیال نوشتن..

 

بی خیال...

باید بشنیم سر درسم..

فعلا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 9:50 توسط Alice |


+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12:21 توسط Alice |


+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12:16 توسط Alice |


 

 

 یا صاحب الزمان....

         دلهامون ابری شد

                           آفتابمون پنهان شد...

                                                  و چشمانمون بارانی...

 

نیمه شعبان مبارک....

عیدی من یادتون نره...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12:14 توسط Alice |


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:26 توسط Alice |


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:15 توسط Alice |


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:3 توسط Alice |


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:49 توسط Alice |


سلام...

دلم خیلی گرفته...

 

دلم می خواست کسی را داشتم سرم را می گذاشتم رو شونه هاش ....ولی دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم..

از بس برای خدا گریه کردم روم نمیشه دیگه باهش حرف بزنم...

دیگه هیچ کس را ندارم....

شاید الان باز بزنم... باز خطا باز اشتباه... و باز دوباره ثبت نشه..

 بهر حال کلی حرف تو دلم مونده...نمی دونم چی کار کنم....نمی دونم ...

خستگی روی تنم مونده ...دل تنگم...دیگه از صبر کردن.. خسته شدم...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:29 توسط Alice |


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar