|
|
|
فریاد بی صدا...
|

هوای اسمان دیده ابریست پر از تنهاییی نمناک هجرت
تو تا بیراهه ی بی قراری دل من را کشاندی و رفتی
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:26 توسط Alice |
ای خدا کاش این دوستی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نیود یا مرا با او نمی کردی آشنا یا او را زا من نمی کردی جدا

گریه نکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دست تقدیر دلهای ما را با غم هم آشنا کرد
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:16 توسط Alice |
باز هم شبو خلوت و تنهایی , غریبی , بی کسی و اشکهای چشمانی گریان که در طلب کسی برای تسکین می گردند. انگار آسمانبا آنها هم آواز شده و از هم گریستن را شروع کرده است زیر باران می استم تا شاید قطرات آن بر تن خسته ام و بی جانم بنشیند و من را آرام کند. آما کدام آرامش ؟ من آرامش دستانی را می خواهم که گرمابخش وجود سرد یخ زده ام بود خیلی وقت است که با دنیای تاریک و تنهای خود کنار آمده ام و آنرا پذیرفته ام. من از دنیا و خیلی چیزهادست کشیده ام ولی هرگزنمی توانم از تو دست بکشم. دنیای من , هستی من , آرامش من, تو را فریاد می زنند.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:54 توسط Alice |
کلی حرف برای گفتن دارم... ولی نمی دونم چم شده خیلی حرفها را نمی زنم...اول اینجا اومده بودم فکر کردم می تونم از تنهایی در بیام ... سریال نرگس به من این و نشون میده که دوستی های خارج از خانواده هیچ وقت بدرد نمیخوره.. همیشه مشکلی در سر راحش هست... عشقی مثل نسرین و بهروز تو سریال نرگس را ادم می بینه...به فکر میره یعنی عشق واقعی اصلا وجود نداره ..نسرینی که به خاطر پول ازدواج میکنه و بهروزی که دو روزه وقتی با مشکلات روبرو میشه کم میاره و میره.. به نظر من تو این دنیا نمیشه عشق واقعی پیدا کرد... همش دروغه اگر هم باشه نمی دونم الان چی بگم...شایدم باشه..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:44 توسط Alice |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:39 توسط Alice |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:15 توسط Alice |

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:31 توسط Alice |

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:25 توسط Alice |
سلام...
گفتم این بار بنویسم شاید این دفعه پست شد..میگن نا برده رنج گنج میسر نمیشود...حالا اگر به خودت زحمت بدی شاید یک ربط کوچیک پیدا کنی.. امروز کلاس دارم کلی هم تمرین حل نکرده... بی خیالی رو حالمی کنید... تازه استاد حتمی جواب سوالها را میخواد... راستی پست قبلی گفتم دلم گرفته از کجا بگم...از پریشب دیشب از امروز صبح.. امروز بهتر برم.. تا بعد دوباره حرف بزنم.. فعلا..
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:21 توسط Alice |
چقدر ادم حالش گرفته میشه کلی حرف بزنه اخر وقتی کلید پست مطلب را میزنه همه چیز بپره..
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:42 توسط Alice
مترسك رو دوست ندارم زيراپرنده ها رو مي ترسونه ولي دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه.. گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه.. زندگی آنچه زیسته ایم نیست.. بلکه چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم... خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده بگوييد كه بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربون بود ولي مهر نورزيد طبيعت رادوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي كسي بدان راه نيا فت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به كسي نداد و خلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن زنده سكوتم را به باران هديه كردم، تمام زندگي را گريه كردم، نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:26 توسط Alice |

چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود : _ همه کس ، _ يک کسي ، _ هر کسي ، _ هيچ کس . کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي مي توانست اين کار را بکند ، اما هيچ کس اين کار را نکرد . يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد . خوب حالا شما کدومشون هستين؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:42 توسط Alice |



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:58 توسط Alice |
سلام...
دیشب رفتیم حرم میخواستم بیام و از حرم بگم ولی خیلی خسته بودم.. به امام رضا گله کردم گفتم من تنهام نیاز به همدم داشتم تو هم من را دعوت نکردی بیام حرمت من اعتقاد دارم اگر ادم رفت حرم امام رضا دعوتش کرده اگر نه خب دعوت نکرده..مثل رفتن به مکه.. راستی دیشب کمتر گریه کردم اخی گریه ها را تو حرم کرده بودم.. باید سریع بنویسم.. چون سرم بدجوری درد میکنه چند روزی که خیلی درد میکنه..داره می ترکه از ددر من هم که عادت به قرص خوردن ندارم...باید برم بخوابم.. راستی دیشب کلی حرف زدم با کی ؟؟!! راستش یک ارامش خاصی به ادم میده... فعلا باید برم ..دارم داغون میشم.. فعلا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:40 توسط Alice |
سلام الان چند تا وبلاگ دیدم دیدم که انگاری همه از تنهایی به وبلاگ نویسی پناه اوردن.. چه جالب یک درد مشترک..
جالب همیشه یک بهونه ای برای بودن تو اینجا هست.. راستی دیشب بازهم گریه کردم.. باز هم دل تنگی ...نمی دونم چم شده بود.. اه از اینکه بااینکه اینجا احساس تنهایی میکنم.. خیلی دارم دیوونه میشم.. دیگه از این سردرگمی خسته شدم.. راستی چرا همیشه باید عشق های امروزی سرانجامی جز جدایی نداشته باشه...اگر هم بهم میرسن.. بعد از رسیدن پشیمون میشن.. مگه عشق واقعی وجود نداره.. چرا هیچ عشقی مثل کتاب ها و فیلم ها نیست... مهم نیست.. دیگه بهتر فعلا برم.. تا بعد..
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:40 توسط Alice |
امروز هیچ خبری نیست.. نه از اون نه اینجا..
مهم چی بود شاد بودن باید سعی کنم شاد باشم.. دیشب باز دلم گرفت صبح چشمام ضایع بود بهرحال یک دروغی گفتم تا سه نشده من شبها گریه میکنم...اخی با یکی حرف زدم که دنبال دوست دخترش میگشت چمی دونم والا... نمی دونم دلم گرفته از این روزگار ..از عشق وعاشقی.. از همه چیز و همه کس...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 13:20 توسط Alice |

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 20:16 توسط Alice |
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:23 توسط Alice |

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:22 توسط Alice |

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:17 توسط Alice |
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:4 توسط Alice |
سلام امروز روز بهترین حامی زندگیم بعد از خداست.. حتمی میدونید کی را میگم بابا جون خودمرا میگم..بهتر بگم فردا...روز پدر ...می دونم این متن را اون نمی خونه...ولی خب بهر حال میگم روزت مبارک.. راستی روز مرد هم هست... هنوز که ازدواج نکردم...شانس داشتم.....فقط برای پدرم خریدم... راستی گفتم چند شب..تا نزدیک ها صبح بیدارم..نمی دونم بهش فکر میکنم..که چرا نیست.. و سرانجام این دل من چی میشه..نمی دونم...از سردرگمی.. خیلی خستم..از انتظار..خسته کنندست.. بهرحال قرار بخندم و شاد باشم.. فعلا دیگه چیزی ندارم که بگم.. راستی یک چیزی...صبح نوشتم.. ولی پست نشد..اخه نتوانستم وقت نداشتم.. روز بهترین فرشته ی زندگیم.. می خواستم وبلاگم را شلوغ کنم...ولی نبودم..حالا روز بهترین حامی زندگیم باید شلوغ کنم..ولی یاد ندارم... راستی چند تا عکس از چند وبلاگ و سایت ها مختلف پیدا کردم بدون نوشته میفرستم... فعلا...باز هم میگم روز پدر مبارک... 
به نفع جیب من کار کرده خداجونم...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:59 توسط Alice |
سلام.. دیشب کلی فکر کردم بیدار موندم کلی با خودم کلنجار رفتم دیدم.. این راهش نیست درست نیست من تمام خاطرات زندگیم را بگم...شده دفتر خاطراتم... ولی من این وبلاگ را به خاطر چیز دیگه باز کردم ...برای این باز کرده بودم هر وقت می خواستم به زمانه فحش بدم شکایت کنم... بیام اینجا.. راستش بیشتر دلگیری من از همون مسئله بود تمام اتفاقات زندگیم را در بر میگرفت ...ولی خواستم یک جورایی خودم را گول بزنم..حالا می بینم نمی تونم.. راستش وقتی میبینم اون فقط میاد یا فقط وقتی من رفتم و نیستم بر میگرده یا جواب نامه را میده فکر میکنم.. من دارم اشتباه میکنم اون نمی خواد من باشم ..نمیدونم حسابی گیج شدم خوشبحال اون کسی را داره باهش حرف بزنه با دوستاش ولی من نمی تونم...بهر حال از امروز می خوام .. وبلاگم را تغییر دکراسیون بدم.. راستی فعلا باشه تا بعد میخوام وبلاگم را تغییر بدم... ببینم می تونم یا نه...
می خوام همه چیز را عوض کنم..همه چیز را...ولی فکر کنم بیشتر تو این وبلاگ از دل تنگی ها بگم...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:7 توسط Alice |
سلام...
امروز از صبح ان شدم... فکر کنم اخر داد مامانم بلند بشه خب حقم داره ... بهر حال یک جوری خودم تو نت سرگرم کردم..الان هم اومدم تا نرگس شروع بشه.... یکم چرت و پرت اینجا بنویسم..بعد هم برم.. راستی امروز دختر خوبی بودم... راسیت امروز در مورد اکس خوندم تو مجله...چه مواد مزخرفی هستند ..واقعا که ادم را وزندگی ادم را تغییر میدن.. راستش یاد اون افتادم وقتی خوندم... می گفت خیلی از اتفاقاتی که افتاده به خاطر همینه ..نمی دونم چی بگم.. خب بی خیال.. امروز گذشت.. امروز فیلم عروسی خواهرم را نگاه کردم... چند سال پیش ..چند سال بعد هم اگر این وبلاگ بود به این نوشته ها نگاه میکنم.. و اون وقت از حماقت های خودم خندم میگیره... فعلا دیگه برم...البته هنوز مونده تا نرگس شروع بشه.. راستی یک چیزی خواهرم گفت که دکتر احمد حلت گفته اگر روزی نیم ساعت بخندید سالم می مونید...پس بخند تا شاداب باشید... دوستتون دارم...فعلا...
اخه قول دادم تغییر کنم.. باید یواش یواش تغییر کنم...![]()
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:24 توسط Alice |
سلام.... امروز کلی حرف دارم ولی دیدم بهتر بنویسم کپی کنم بعد بفرستم... امروز با مامانم اینها حرفم شد... یعنی تقصیرخودمه. ..راستی یک شعر قشنگ از فریدون مشیری دارم اون هم می فرستم ...شاید یک ربطی پیدا کنه..به نظر شما چه طوره؟؟ ای همه مردم ایران در این دنیا به چه کارید؟۱ عمر گرانمایه چگونه گزارید؟! هر چه به عالم بود اگر به کف آرید هیچ ندارید ،اگر که عشق ندارید! ***** وای شما دل به عشق , اگر نسپارید گر به ثریا برسید هیچ ندارید عشق بورزید دوست بدارید!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 21:48 توسط Alice |
موضوع را حال میکنید... اگر متنش را بخونید اصلا بهش نمی خوره.. یک شعر میگه تمام آروز هام مال تو تمام غصه ها مال من.. تمام روزهای عاشقونه مال تو تمام شبهای بی قراری مال من بقیشم یادم نیست...بهر حال از تو کوله پشتی یاد گرفتم همون جا یاد اون افتادم گفتم برم این مطلب را پست کنم که فراموش کردم.. راستی امروز رفتم دانشگاه فردوسی ... برای چی خب معلومه تربیت بدنی عشق من...البته عشق من بعد از خدا فقط اونه ... ولی خب ... وای الان بدنم اینقدر کوفته است...خیلی درد میکنه نمی توانستم از رختخواب بلند بشم اخه مجبوری بلند شدم اخی کلاس داشتم... فعلا باشه تا بعد... راستی گفتن من از رنگ استفاده کنم... این کار را هم انشاالله در یاددداشت های بعد انجام میدم..
سلام.. ![]()

![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 20:0 توسط Alice |
علیکم سلام...
امروز عرب شدم..اخه نمیدونی چی شده... دیروز از صبح تا شب تو باغ مهمون عرب داشتیم...وای چه ادم های باحالی بودن...حالا میخوان برام شوهر عربی پیدا کنند. ولی خیلی ادم های خوبی بودن...یک ادکلن دادن به طول ۱متر خیلی بزرگ البته به مامان دادن ولی من قاپیدمش...حالی به حولی دیگه چی هیچی...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:32 توسط Alice |
سلام... وای میدونی بعد از چند وقت اومدم تو نت بعد از دوهفته ... داشتم دیوونه میشدم....بهر حال هرچی بود بالاخره اومدم... خوش اومدم...... ... راستی نگفتم ترم تابستونی بر داشتم یعنی نمیشه گفت ترم تابستونی یک ترم کامل دانشگاهست ولی نصفش تو تابستونه... این دوهفته با تمام دل تنگی هایی که داشت ولی فرصت خوبی بود فکر کنم... به خیلی چیزها راستی نگفتم کجا قرنطینه شدم...تو باغ ...تو هفته فقط من و مامانم بعضی اوقات باباهم می اومدم برای اینکه شبها تنها نباشیم ... شبها چه حالی داشت می رفتم بالا پشت بوم فقط ستاره و اسمون بود دیگه هیچی نبود..با خدا کلی حرف میزدم باید بگم کلی گله گذاری میکردم.. نمی دونم براورده میشه یا نه... راستی ماه رجب ...روز مادر مبارک... ۵شنبه اول ماه روز گرفتم وای از سرگیجه داشتم می مردم اون فکر کردم دو سال دیگه که ماه رمضون میفته تو تابستون باید چی کار کرد... راستی هوا چقدر گرمه ...ادم نمی تونه نفس بکشه...خدا کنه هوا خنک تر بشه.. راستی یک خبر دیگه یکی از دوستهای دبیرستانیم بعد از دوسال بهم زنگ زد می خواد بره مکه اون هم دانشجویی... وای خوشبحالش..وای اگر رفته باشید خودت می دونید من چی میگم ولی اگر هم نره امیدوارم که برید ..خونه خداش از همه بیشتر حال داره.. دلم میخواد هر سال برم مکه ولی حیف که نمیشه ..اگر بشه چی میشه...حالا که نمیشه چی میشه..؟؟ خب فعلا تا همین جا کافی کلی حرف زدم... واقعا دلم تنگ شده بود... فعلا..
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 18:8 توسط Alice |