تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

سلام ..

امروز از صبح تنها بودم...فکر نکنید به علت خوشی بود نه یکی از اقوام فوت کرد مامان و بابا رفته بودن تشییع حالا هم برای نهار من هم به قول خودم اینجا بزم (یعنی دست بیل یعنی مهم نیستم)

البته بهتر اصلا از تشییع و روزه  خوشم نمیاد دلم هم نمی خواد من را کسی دعوت کنی که مجبور بشم روی رودربایستی گیر کنم و برم الان که نرفتم گفتن دعوت نیستی یک حالی بردم.. دیگه بزور من را نمی برند ..

راستی قرار بود چند روز نیام ولی خب می بینید که یک نفر فوت کرده مجبوری برگشتیم حالا واقعا شاید چند روز نیام اخه کامپیوتر م خراب شده بایدبدم درست کنند و طرف کی به من پس بده خدا عالمه دفعه پیش که دادم ۳ماه دستش بود...اینقدر دلم برایش تنگ شده بود .. بالاخره اومد مثل مامانا که از بچشون درو باشند وقتی میبینند بغلش میکنند من هم کلی بغلش کردم و باهش حرف زدم...

دیگه چی بگم اهان امروز یک مطلب دیگه برای وبلاگم نوشتم ولی یک دفعه وقتی دکمه ی ثبت را زدم گفت نمیشه نمی دانم چرا.. تا من یاد بگیرم چه طوری یک وبلاگ خوب بسازم موهام مثل دندونام سفید میشه..

راستی دیشب کلی گریه کردم.. خیلی دلم گرفته بود..

این را داشته باشید تا بعد براتون بگم چرا..

فعلا برم بهتره..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:10 توسط Alice


بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني که ميخواستم 10 تا مي خواستم مامانمو 10 تا دوست داشتم... خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود ولي حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چند تاس؟ انگار خيلي هم حريصتر شدم 10 تا بستني هم کفافمو نميده!!!

 

 زندگي درنگ كن و بينديش قبل از هر عكس العملي فكر كن صبور باش ببخش و فراموش كن بگذار و بگذر از يك نفر گرفته تا هزاران نفر همه را دوست بدار. اگر مدام در مورد مردم قضاوت كني ديگر برايت وقتي باقي نمي ماند تا آن ها را دوست بداري........ **************************************************************

 اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند. **************************************************************

 هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده ... عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد وگذاشت و رفت علاوه بر اينکه يک خاطره به جا مي ذاره مي تونه يک تجربه هم باشه پس سعي کن خاطره ي خوب و تجربه ي مفيد رو به خاطر بسپاري دوست داشته باش تا دوستت داشته باشن. ************************************************************

 forget about the days u've been lonely but don't forget the freindly smiles u've seen... *************************************************************

 forget about the mistakes that u can't change new but don't forget the lesson that u've learnt *************************************************************

 the future belongs to those who prepare for it today *************************************************************

 no one can go back & make a new bigining BUT enyone can start from now & make a happy ending

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:34 توسط Alice |


دلم برات تنگ عزيزيادي نمي کني زمن دارم ديونه مي شم ونمي بيني نيازمن

مي خوام ببينمت ولي فاصله ازمن تا خداست خودم هزارويک طرف همه حواسم به شماست

وقتي نمي بينم توروچشمام وواسه کي بخوام نفس برام کم نمي شه هواروواسه کي بخوام

انگارنه انگارکه دلي براي بودن توبود رفتي بين آدما شدم يکي بود ونبود

يه جورواقعي توروحس مي کنم توي تنم بدون توبدون توديگه دارم دق مي کنم

صورت ماه توعزيزديواراي خونه شده هرکي مي بينتم ميگه تفلکي ديونه شده

توروخدا راضي نشوبيشترازاين حدر بشم ديگه بس راضي نشواينجوري دربدربشم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:28 توسط Alice |


سلام..

 امروز به من و اومدن تو وبلاگ خوشامد گفت..

ديروز از پله ها افتادم زمين .. الان دستم راستم بي حس... پشتم هم درد ميكنه...

بدجور افتادم اون هم از پله ي اهني...البته فكر نكني نازك نارنجي  هستم نه ولي خيلي درد داره تا من دردم شديد نباشه غر نمي زنم..يا ناله نمي كنم..

 بهر حال ديروز و پريروز رفتيم باغ... و امروز اومديم.. خوش اومدم

سرما هم خوردم ...دل پيچاي عجيبي هم دارم هر چي مريضي يك روزه  من گرفتم..

استخر رفتن اون هم تو اب سرد همين دردسرها را داره..

 

 ميخوام وقتي دلم تنگ شد بيام و حرف بزنم.. خداييش از اين دو روز كه نبودم دلم خيلي تنگ شده بودم دلم ميخواست بيام و حرف بزنم...

خب فعلا برم تا اوضاع بغرنج نشده..

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:29 توسط Alice |


خب اولين مطلب وبلاگم به سلامتي پست شد...

خب از امروز ديگه درددل ميكنم... مي خواي بشنو مي خواي نه...

 

راستش من قبلا هر وقت دلم مي گرفت مي امدم تو نت... يك جورايي اروم مي شدم خيلي اروم...

ديگه معتاد شده بودم... هميشه نبايد ادم به مواد معتاد باشه من به نت اومدن معتاد شدم...

نمي دانم  چرا ....بيشتر اوقات علاف علاف كامل بودم...حتي براي چت نبود.. فقط مي اومدم تو سايت  و...

 

بهر حال بگذره .... بيشتر اوقات  دردل با خدا ميكردم ولي اون جواب من را مي داد و من نمي شنيدم....

ديگه خيلي خسته شدم خيلي از تنهايي.. وخيلي چيزها...

بابام میگه اخلاق و عقاید من با بقیه خیلی فرق داره ...شایدم به خاطر همین هست که الان برای خودم وبلاگ ساختم...(بهونه ای برای ساخت این وبلاگ فکرکنم همین طوری پیش برم بتونم بهونه های خوبی برای این وبلاگ پیدا کنم)...

باز هم مشکل قبلی دوباره مطلبام پاک شد ولی این دفعه زرنگی کردم ازش کپی قبلا گرفته بودم..

 

حالا دیگه بهتره قبل از اینکه مامانه بیاد این مطلب ها چرت را پست کنم و برم...

فعلا

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 12:22 توسط Alice |


خب اولين مطلب را فرستادم...

راستش امروز امتحاناتم تموم شد... بعد از  ۱۴روز دعا ميكنم بتونم قبول بشم..

امروز برگه امتحاني من را گرفتم چرا چون از اول جلسه تا اخر جلسه من داشتم ميخنديم...

خب چي كار كنم تقلب يكي از بچه ها خيلي باحال بود داشت از روي يك پسر نگاه ميكرد و بماند...حالا اينكه من هم داشتم به ديگران مي رسوندم بماند...

راستش پريروز يعني همين دو روز پيش براي بلاگ ثبت نام كردم...بعد از كلي نوشتن اخر مي دونيد چي دراومد بله از نت پرت شدم بيرون و همه مطلب ها از بين رفت...

پس بايد قبل از اينكه از نت پرت شم بيرون تمام حرفها را بزنم...

راستش مطمئنا وبلاگ من مثل بقيه وبلاگ جالب و خوندني نيست...

اين هم بايد بگم من نمي توانم مثل خيلي وبلاگ ها هميشه به روز رسونيش كنم...

تازه من شعر ياد ندارم بگم اگر متني در اينده در وبلاگ ديديد متن ها و شعر هايي كه خوشم اومده و يا تو كامپيوتر يا تو دفتر نوشتم...

راستش موضوع وبلاگم درددل  خداييش حوصلم سر رفت كه از بس تو دفتر به اسم خاطرات با خداي خودم حرف زدم اين دفعه مي خوام حرف بزنم ..شايد يكي جوابم را داد

براي امروز بسه... نه عزيزكم شامپو بس نه مطلب كافي وبس ..( خيلي بي نمكم نه... اخي تقصير خودم نيست ديروز رفتم حموم زير دوش  اب سرد هرچي نمك داشتم از بدنم پاك شد..)

 ديگه فعلا كافيست... و اخرين مطلب فقط اين هست كه بگم من را آلیس صدا می کنند...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 20:12 توسط Alice |


نمي دانم بالا خره سر ميگره من تو اين وبلاگ چيزي بنويسم يا نه....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:53 توسط Alice |


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar